
می گویم تو که نیستی انگار دنیا نیست ... انگار زمان نیست ... انگار هوا نیست ...
می گویم ... تو که نیستی ، هیچ کس نیست ...
نگاهم می کند اما هیچ چیز نمی گوید ... می گویم ... واژه واژه حرف جمع کرده ام ... حالا دلم پر است از یک دنیا حرف ... می گویم ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
همین طور چشم دوخته به چشمانم ... لبخند هم روی لبانش هست اما خیلی محو ...
می گویم ... حرفی بزن ... چیزی بگو ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
همین طور نگاهم می کند ... از توی عکس ... هیچ چیزی نمی گوید ... لبخند محوی روی لبانش هست ... آرام صدایش را می شنوم : دیوونه دلم برات تنگ شده ... زیر لب می گویم ... منم همین طور ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
امضا-خودم
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی