
چرا صدایم کردی؟ چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سالهاست بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی!
(حسین پناهی)
دلم برای عطر آویشن بی نهایت تنگ خواهد شد ... داشتم آرشیو را می خواندم حس می کردم از ۸۴ تا الان چقدر با این جا بزرگ شده ام ... حس می کردم چقدر این جا را دوست دارم ... از آن وقت تا الان هنوز چقدر حرف های پناهی را دوست دارم ... چقدر یغما گلرویی و سید علی صالحی و شاملو و شریعتی را هنوز دوست دارم ... چقدر نادر ابراهیمی نوشته هایش مثل لالایی می ماند برایم هنوز ... وقتی آرشیو را می خواندم با خودم فکر می کردم من عوض بشو نیستم!!!! ... حس کردم هنوز هم عاشقم ... عاشق کتاب خریدن و خواندن و انتخاب کردن برای نوشتن توی وبلاگ ... هنوز هم عاشق آن لحظه ای هستم که دارم کتاب می خوانم بعد یکدفعه با هیجان با صدای بلند می گویم وااااااااای چقدر قشنگ ، مینو برات بخونم این متن رو؟؟ ... دیدم هنوز هم عاشق نوشته های عاشقانه هستم ... و کسانی که از عشق می نویسند ... از عشق راستین ... عشق واقعی ... عشقی که این روزها نیست ... حس کردم هنوز عاشق آدم های جور وا جورم که ذهنم را مشغول خودشان می کنند ... حس کردم هنوز هم عاشق بهارم ... هنوز هم دلم پر می کشد برای قدم زدن زیر باران ... دیدم من همان نوشین ۴ سال پیشم ... یک فرق کوچکی کردم ... دیگر خیلی کم اعتماد می کنم ... خیلی دیر اعتماد می کنم ... خیلی بیشتر دلم می گیرد ... خیلی بیشتر مواظب دلم هستم ... و خیلی چیز های دیگر ... حس کردم هنوز هم دوست دارم بیایم و یک عالمه حرف دلم را بنویسم و حس کنم راحت شدم یک کمی ...اما دیگر ... اینجا نه ... به هر حال تصمیم رفتن را گرفته ام ...
دستم روی حذف وبلاگ می لغزد ... صفحه ی جدید باز می شود : توجه، پس از حذف وبلاگ تمام پستها و نظرات حذف و غیر قابل بازگشت خواهد بود ... دلم نمی آید ... صفحه را می بندم ...
۱. دلم می خواهد روی یک صفحه سفید بنویسم ... این جا را نمی توانم سفید کنم ... این نوشته ها ... من ... همه ی ما به این تاریکی خو گرفته ایم ... خوب دلم نمی آید قالب را عوض کنم ... اصلا دلم نمی آید هیچ تغییری در این جا ایجاد کنم ...
۲. شاید جایی دیگر ...!
۳. این جا تعطیل است ... به همین سادگی ... به همین خوشمزگی ...
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی