
گفته بود برو ... زمین ترس ندارد ... گفته بود برو ... دو فرشته همراهت خواهند بود ... گفته بود من همیشه در قلبت خواهم بود ... چیزی نگفته بودم ... گریه کرده بودم ... گفته بود بخند ... گفته بودم از فراموشی می ترسم ... از این که فراموشت کنم می ترسم ... گفته بود من همیشه در قلب توام ... گفته بودم اگر فراموش کنم؟ گفته بود راه بازگشت داری ... راه دوباره به یاد آوردن ... گفته بود من همیشه در قلب تو خواهم بود ... گریه کرده بودم ... گفته بودم می ترسم ... گفته بود ... تو را در فصل رویش ، فصل بهار ، فصل آغاز زمین ... تو را به جشنی پر شکوه ... جشن شکوفه و گل به زمین می فرستم با دو فرشته همراهت ... گفته بود من همیشه در قلبت هستم ... گریه کرده بودم ... گفته بود تو دختر بهاری ... تو را برای بهار می فرستم ... تو را مثل بهار بارانی ... مثل بهار کم طاقت ... تو را مثل بهار روی زمین می فرستم ... گریه کرده بودم ...
دستم را گرفته بود ... گفته بود من همیشه در قلب تو هستم ... گریه کرده بودم ... دستم را رها نکرده بود گفته بودم همیشه در قلبم خواهی بود ... بال هایم را گرفته بود و گفته بود برو ... امروز روز توست ... گفته بود 27 فروردین ... گفته بود دختر بهار ... در گوشم زمزمه کرده بود نوشین... و آرام در گوش دو فرشته گفته بود مراقبش باشید ... گریه کرده بودم ... گفته بود روی زمین دلت که گرفت به چشمان مادرت نگاه کن من را خواهی دید ... گفته بود به دستان گرم پدرت نگاه کن من را خواهی دید ... گفته بود برو ... تو فرزند بهاری ... گریه کرده بودم ...
شب بود ... 27 ام بود ...روی زمین بودم ... چشم در چشم مادری که توی نگاهش خدا بود ... در آغوش پدری که دستانش یادآور خدا بود ... در گوشم زمزمه کردند : نوشین ... ابرها برایم باریدند ... بهار گفت تو فرزند منی ... مثل من گریان ... مثل من کم طاقت ... مثل من سبز ... تو دختر بهاری ...
حالا 21 سال گذشته ... هنوز هم می ترسم ... چشمانم را می بندم می گویم اگر فراموش کنم!؟ خدا را حس می کنم توی قلبم ... توی تمام وجودم ...
.
.
.
از هر طرف که سر بجنبانی
آوازهای نیمه تمام کسی است
که دنیا را
بیراهه آمده است
تنها
قرچ قروچ صدای درد می آید
از شکسته شکسته ی این دل
جهان
افتادن از خواب های هول آور است
و زندگی
زلزله ای که گاه گاهی می آید
اما نمی رود.
یاسین نمک چیان
پی نوشت : حتما 21 سالگی باید جالب باشد ...
پی نوشت : جای تو هنوز هم خالی ست ... این هم از 21 سالگی من که تو نیستی ... اما هستی ... درست همان جا که حس می کنم خدا هست ... توی قلبم ... یک جای امن ... شیرین من ...
پی نوشت : دیدی خدا ... دیدی می ترسیدم ... این روزها فراموشکار شده ام ... گاهی فراموشت می کنم ... تو فراموشم نکن ...
پی نوشت : عشق را چگونه می توان نوشت در گذر این لحظات پر شتاب شبانه؟!
-یکی مانده به آخر-
امضا-خودم
و باد ديوانه اي كه خودش را
به پنجره مي كوبد
هيچ چيزي تغيير نكرده
تنها شعر
شكل نبودن تورا گرفته است
و زندگي طعم تلخ بادامي
كه در دهان انداخته ام
(یاسین نمک چیان )
می گویم تو که نیستی انگار دنیا نیست ... انگار زمان نیست ... انگار هوا نیست ...
می گویم ... تو که نیستی ، هیچ کس نیست ...
نگاهم می کند اما هیچ چیز نمی گوید ... می گویم ... واژه واژه حرف جمع کرده ام ... حالا دلم پر است از یک دنیا حرف ... می گویم ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
همین طور چشم دوخته به چشمانم ... لبخند هم روی لبانش هست اما خیلی محو ...
می گویم ... حرفی بزن ... چیزی بگو ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
همین طور نگاهم می کند ... از توی عکس ... هیچ چیزی نمی گوید ... لبخند محوی روی لبانش هست ... آرام صدایش را می شنوم : دیوونه دلم برات تنگ شده ... زیر لب می گویم ... منم همین طور ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
امضا-خودم
آرامم ... مثل سال هایی که اینجا بودی ... مثل سال هایی که من با صدای زنگ تلفن از جا نمی پریدم و عصبی نمی شدم ... آرامم ... مثل همان روزهایی که با هم چیپس می خوردیم و حرف می زدیم و می خندیدیم ... مثل همان شب های تابستانی که دراز می کشیدیم و برای هم فال حافظ می گرفتیم ... فقط یک بغض تلخی همراه همیشگی من شده ... الان که دارم نگاهت می کنم خیلی آرامم ...مثل همان روزهایی که وقتی چشمانم را می بستم چشمان بسته ات را نمی دیدم ... مثل آن روزهایی که حرفی از رفتن نبود ... مثل آن روزهایی که عید طعم دیگری داشت ...مثل همان روزهایی که زیاد گریه نمی کردم ... آرامم ... مثل همان روزهایی که خیلی کم پیش می آمد به یک نقطه خیره شوم ... مثل آن وقت هایی که خاطرات تلخ آن روز مدام در ذهنم تکرار نمی شد ... مثل همه ی روز هایی که بودی ... منتظرم شاید حرفی بزنی ... شاید چیزی بگویی ... منتظرم شاید بگویی این خواب لعنتی دیگر تمام شده ... حالا وقت بیداری ست ... بگویی : ببین من هستم ، مثل همیشه ... می خواهم ببوسمت ... صورتم را می آورم جلو ... گونه ات سرد است ... آخر از پشت شیشه ی قاب عکس که نمی شود ... می خواهم مثل آن روز تلخ برایت زار بزنم ... التماست کنم ...هی به همه بگویم که خواب است ببینید خواب است ... می خواهم التماست کنم ...
قاب عکس را بر می دارم و می روم سراغ هفت سین ... با عکس تو کامل می شود ...آخر هفت سین ما هفت سال است که یک شین دارد ... شین ـ شیرین ...
پ.ن: بیا و بگو که این همه سال خواب دیده ام ... یک خواب تلخ ... خیلی تلخ ...
امضا-خودم
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی