تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
1388
1388

  یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در 18:18 توسط نوشین
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
گفتني هاي خويش را نگفتيم و اندوهي گران به بار آورديم

ما دو مسافر بوديم ؛ يکی از شرق و ديگری از غرب

ما دو مسافر بوديم ؛ من از شرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.

او بار شراب داشت و من به جستجوی شراب آمده بودم.

او شراب فروش بود و من مشتری مسلم متاع او بودم

و هر دو به يک شهر می رفتيم

و هر دو به يک مهمان سرای

به راستی که ما برای هم بوديم و برای هم آمده بوديم

شبانگاه چون خستگی راه دراز با خفتن نيمروز تمام شد هر دو به چايخانه رفتيم

و در مقابل هم نشستيم

به هم نگريستيم

و دانستيم هر دو بيگانه ای در آن شهريم

و نا آشنای با همه کس

او را خواندم که با من چای بنوشد

و از شهر و ديار خويش با من سخن بگويد

نشستيم و چای نوشيديم

و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنيد

و چون بازار سخن گرم شد پرسيدم:

به چه کار امده ای و چرا به دياری غريب سفر کرده ای؟

و او شايد شرمگين از شراب فروش بودن خويش گفت

هفت بار پوست روباه با خود آورده ام

و من شايد شرمگين از مشتری شراب بودن

در برابر او که متاعی گرانبها با خود آورده بود گفتم :

فيروزه ی مشرقی به بازار آورده ام

و باز گفتيم و باز شنيديم

تا پاسی از آن تيره شب گذشت

و من دلتنگ از نيرنگ به بستر خويش رفتم و خواب به ديدگانم نيامد تا به گاه سحر

روز ديگر من سراسر شهر را گشتم

و از هزار کس شراب خواستم

و دانستم که در ان ديار کسی شراب نمی فروشد

و هيچ کس مشتری شراب نيست

به هنگام شب خسته بازگشتم و در چايخانه نشستم

سر در ميان دو دست گرفتم و گريستم

بيگانه ی مغربی باز آمد

دلگير و سر به زير

و در ديدگان هم حديث رفته را باز خوانديم

چای خورديم و هيچ نگفتيم

و خويشتن خويش را در حجاب تيره ی تزوير پنهان کرديم

ما دو مسافر بوديم؛يکی از شرق و ديگری از غرب

ما دو مسافر بوديم که گفتنی های خويش نگفتيم و اندوهی گران به بار آورديم

من به مشرق مقدس بازگشتم

و او شايد

با بار شراب خود سرگردان شهرهای غريب شد

به راستی که ما برای هم آمده بوديم

و ندانستيم ...

(نادر ابراهیمی)

پ.ن : این از آخرین پست هایی ست که نوشتم... به فکر رفتنم ...  به زودی ...

پ.ن : ...

پ.ن : این روز ها که می گذرد ... شادم که می گذرد ...

+ نوشته شده در 3:48 توسط نوشین
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
شمارش معکوس

خسته ام از این همه نبودنت ...   خسته ام ... فقط همین ...

دوست دارم مثل آن روز های بهاری ... بیایی ...

مقابلم بایستی و فقط نگاهم کنی ...

نگاهم کنی و بعد از رفتنت من فقط به چشم هایت فکر کنم ...

فقط به چشم هایت ...

(خودم)  

پ.ن: شمارش معکوس ...

پ.ن: نفس بکش ... بوی بهار توی ریه هات می پیچه ... عطسه ...

پ.ن: بگذر زمن ای آشنا ... چون از تو من دیگر گذشتم ...

+ نوشته شده در 13:3 توسط نوشین
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
!

دارم فکر می کنم من زندگی را تخریب می کنم یا زندگی من را؟

دارم فکر می کنم ... آرام ... آرام ... بی صدا ...

پدرم همیشه می گوید از فردا نترس ... می گوید خطر کن ... می گوید برو توی دل اتفاق ... می گوید از فردا نترس ... می گوید بترسی باختی ...

دارم فکر می کنم ... دارم نفس عمیق می کشم و با خودم می گویم : من از فردا نمی ترسم ...

اما به دستانم که نگاه می کنم می لرزند ... بلند تر می گویم ... من نمی ترسم ... و دستانم را مشت می کنم ...

+ نوشته شده در 22:10 توسط نوشین
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
اما این بار می خواستم بگم ...

نشسته است روی نیمکت گوشه سالن و آرام جزوه هایش را ورق می زند ...

-این مال شماست ... دختر نگاهش می کند ... بگیرید لطفا ... کاغذ را می گذارد روی جزوه هایش و خداحافظ آرامی می گوید و می رود ...

پسر خیره می ماند و دختر ناشناس دور می شود و توی یکی از کلاس ها گم می شود ...برگه را باز می کند و خط آشنای برگه او را یاد جزوه های کسی می اندازد که...

" آخر این بازی تا کی ؟ چقدر منتظر نگاهت بودم توی هزار تا نگاه غریبه ... چقدر دلم برای دیدنت پر می کشید ... نگاه تو هم پر بود از حرف هایی که نگفته می خواندم ... برای رسیدن دوشنبه ها لحظه شماری می کردم ...چقدر ساده بودم ... نگاهت که دروغ نبود؟! نه نبود ... اما تا کی این بازی ادامه دارد؟ ... این که منتظر هم باشیم ... تا کی تو بترسی از حرف زدن و من بترسم از شنیدن حرفت؟ تا کی باید این گونه ادامه داد ... حالا من خیلی دور شده ام ... خیلی دور ... پس آرام بنشن و این ورق را بخوان و بعد هم آن را دور بینداز ... هر روز به بهانه ی دوشنبه ها بیدار می شدم ... و هر دوشنبه به بهانه ی دیدن تو ... هر دوشنبه به انتظار دیدن نگاه تو ... توی دلم خداخدا می کردم ... که نگاهت را بیشتر ببینم ... که چشم بدوزی به چشم هایم ... که از نگاهت یک چیزی فرو برود ته د...لم و تا مغز استخوانم را بسوزاند ... من عاشق این حال و هوا بودم ... عاشق باران بودم ... عاشق آن روزهای عجیب و غریب ... و شاید ... عاشق تو ...تو هم بودی ... نگو که نبودی ... نگو که اشتباه فهمیدم ... نگو که توی کلاس خط نگاهت به من نمی رسید... همیشه می رسید ... همیشه سنگینی نگاهت را روی خودم حس می کردم ... همیشه از بهانه های بچه گانه ات خنده ام می گرفت برای اینکه چند کلمه بیشتر حرف زده باشیم ... نه اشتباه نمی کنم ... همین طور بود ... اما ... انگار دیگر داشتیم عادت می کردیم ... عادت می کردیم به این که منتظر هم باشیم و بعد از روز ها یکدیگر را ببینیم و بعد دوباره منتظر هم باشیم ... انگار از این بازی خوشمان آمده بود ... انگار ... تقصیر من هم بود ... هیچ فرصتی را برای حرف زدن تو ... برای ابراز علاقه ی تو فراهم نکردم ... می دانی ! می خواستم تو خودت بیایی ... خودت بخواهی که حرف بزنی ...  اما یکدفعه نمی دانم چه شد ... کم کم ... ذره ذره ... دیگر دلم نمی خواست ببینمت ... فقط دوست داشتم منتظرت باشم ... بگذریم ... از ان روزها خیلی می گذرد ... اما گفتم این حرف ها نگفته نماند ... من عاشقت بودم ... اما دلم نمی خواست که دیگر ببینمت ... حالا که این حرف ها را می خوانی من خیلی دور شده ام ، خیلی... خیلی ... اما عاشقت بودم ... حالا هم این برگه را مچاله کن و برو پی زندگی ات ... ما عاشق هم بودیم ... کاش تو جرات می کردی ... "

پسر از روی نیمکت توی سالن دانشکده بلند می شود برگه را می گذارد روی سینه اش ... قلبش انگار که درد بگیرد ... اه نمی کشد ... اشک نمی ریزد ... توی دلش مثل آن روزها ... درست مثل همان روزها به غرورش لعنت می فرستد ...با خودش می گوید این بار می خواستم بگم ... به جون خودت که برام عزیزترینی ...این بار می گم ... این بار میام ... چند قطره اشک جمع می شود گوشه چشمش ... این بار می گم ... چند قدم می رود جلو ...دختر ناشناس را می بیند که برگه ای را با سوزن می زند روی برد و می رود ... خودش را از میان جمعیت می رساند جلو روی برد چیزی می بیند که همان جا خشکش می زند ...گوش هایش سوت می کشند چیز های مبهمی از اطراف می شنود ... –طفلک مریض بود- ... چشم هایش را باز و بسته می کند ... پلک هایش را به هم می کوبد... باور نمی کند ... دوباره می خواند از بالا تا پایین ... سه باره می خواند ...

همه رفته اند ... سالن خلوت است ... پسر خیره مانده به برگه و برای بار هزارم می خواند ... باور نمی کند ... انگار که بالاخره یک چیزی بفهمد ... انگار که بالاخره بفهمد اعلامیه ی نصب شده آگهی فوت کیست ... یک قطره اشک از چشمانش می افتد پایین ... آرام می گوید : اما این بار می خواستم بگم ... من می خواستم بگم ... دوباره می گوید : اما می خواستم این بار بگم ... زمزمه اش به فریاد تبدیل می شود ... به خدا می خواستم این بار بگم ... گریه می کند ... صدایش میان زجه هایش غرق می شود ... من می خواستم این بار بگم ... می خواستم بگم ...  لعنت به من ... لعنت به من ... نامه را مچاله می کند ... می نشیند روی زمین ... آرام می شود ... آرام ... خیلی آرام اشک می ریزد ... و می گوید : اما این بار می خواستم بگم ...

(خودم)

پ.ن۱ : خیلی وقت بود که دیگر دلم نمی خواست این گونه بنویسم نمی دانم چه شد که نوشتم ...

+ نوشته شده در 20:9 توسط نوشین
پنجشنبه یکم اسفند 1387
برگرد

می خواهم عمرم را...
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد !
باور کن
تقصیر از من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هر وقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یه آسمان خورشید بیاورند

یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زود گذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...

شراره شهابی

+ نوشته شده در 1:38 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)