
چرا یه دفعه همه چیز انقدر برام غیر قابل تحمل شد که اون همه گریه کردم؟ چی شد طاقتم تموم شد؟ چی شد یه دفعه چشام قرمز شد و پر از اشک؟ قلبم شروع کرد تند تند زدن ... نفسم به شماره افتاد ... نمی تونستم ... نمی تونستم اون رفتار رو تحمل کنم ... از صبح تا خود شب که داشتم بر می گشتم هر بار یادش می افتادم نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ... چقدر بابا پشت تلفن سعی کرد آرومم کنه ... چقدر مینو بهم گفت نق نقو ، زر زرو ، نی نی کوچولو ... چقدر فاطمه ... فاطمه ی عزیزم سعی کرد با حرفاش وادارم کنه که بخندم ... اما ... چی شد طاقتم تموم شد؟! چرا نتونستم حرف بزنم ... چرا مثل همه داد نزدم ... چرا مثل همه بعد چند دقیقه آروم نشدم ... چرا تمام اون روز لعنتی با بغض و گریه داغون شدم ... چی شد خدا؟ چرا طاقتم تموم شد؟؟ چرا کم آوردم ... اون همه اشک از کجا اومد ... چی شد خدا؟ اصلا من رو دیدی؟ چرا انقدر ضعیفم؟ ... چرا باهات قهر کردم ... چی شد خدا ... چی شد؟ ... دلم یه آغوش گرم می خواست که سرم رو فرو کنم توی بغلش و زار بزنم با صدای بلند ... دلم یه آغوش گرم می خواست... من رو تو آغوشت غرق کن ، خدا ...
نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ...
(نادر ابراهیمی)
پ.ن: نوشتنم نمیاد ... حرف زدنم نمیاد ... هیچی توی ذهنم نمیمونه ... دلم نمی خواد به کسی ، به چیزی ، به اتفاقی فکر کنم ... فقط دلم می خواد برم یه جا... اونم تنها! ... که نمی گذارند... این روزها راه استفاده از مغزم را به کلی فراموش کرده ام!
ببین باز میبارد آرام برف/ فریبا و رقصنده و رام برف/ عروسانه میآید از آسمان/ در این حجله آرام و پدرام برف/ زمین را سراسر سپیدی گرفت/ به هر شاخه هر شانه هر گام برف/ خزان هم به دامان مرگی خزید/ کنون فصل سرد سرانجام برف/ فروبست یک شهر چشمان خویش/ و میبارد آرام آرام برف ... (؟)
پ.ن: دلم گرفته ... داره برف میاد ... خسته ام ... خیلی خسته ...
یه کسی که اصلا نمی شناسمش ... یکی که تا حالا ندیدمش ... امشب با شنیدن رفتنش خیلی به هم ریختم ...خدایا مغز من این یه حقیقت رو هیچ وقت نمیفهمه ... من رفتن رو بلد نیستم درک کنم ... یادم بده ... دیوونه میشم ... دیوونه شدم ... خدایا باز این بغض لعنتی داره خفم می کنه ... یادم بده ... ذهن من نمیفهمه رفتن یعنی چی ...
با شنیدن رفتن یه کسی امشب ... روحم تخریب شد ... سیلور عزیز ...
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی