تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
من رو تو آغوشت غرق کن

چرا یه دفعه همه چیز انقدر برام غیر قابل تحمل شد که اون همه گریه کردم؟ چی شد طاقتم تموم شد؟ چی شد یه دفعه چشام قرمز شد و پر از اشک؟ قلبم شروع کرد تند تند زدن ... نفسم به شماره افتاد ... نمی تونستم ... نمی تونستم اون رفتار رو تحمل کنم ... از صبح تا خود شب که داشتم بر می گشتم هر بار یادش می افتادم نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ... چقدر بابا پشت تلفن سعی کرد آرومم کنه ... چقدر مینو بهم گفت نق نقو ، زر زرو ، نی نی کوچولو ... چقدر فاطمه ... فاطمه ی عزیزم سعی کرد با حرفاش وادارم کنه که بخندم ... اما ... چی شد طاقتم تموم شد؟! چرا نتونستم حرف بزنم ... چرا مثل همه داد نزدم ... چرا مثل همه بعد چند دقیقه آروم نشدم ... چرا تمام اون روز لعنتی با بغض و گریه داغون شدم ... چی شد خدا؟ چرا طاقتم تموم شد؟؟ چرا کم آوردم ... اون همه اشک از کجا اومد ... چی شد خدا؟ اصلا من رو دیدی؟ چرا انقدر ضعیفم؟ ... چرا باهات قهر کردم ... چی شد خدا ... چی شد؟ ... دلم یه آغوش گرم می خواست که سرم رو فرو کنم توی بغلش و زار بزنم با صدای بلند ... دلم یه آغوش گرم می خواست... من رو تو آغوشت غرق کن ، خدا ...

+ نوشته شده در 2:23 توسط نوشین
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ...

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم

نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ...

(نادر ابراهیمی)

پ.ن: نوشتنم نمیاد ... حرف زدنم نمیاد ... هیچی توی ذهنم نمیمونه ... دلم نمی خواد به کسی ، به چیزی ، به اتفاقی فکر کنم ... فقط دلم می خواد برم یه جا... اونم تنها! ... که نمی گذارند... این روزها راه استفاده از مغزم را به کلی فراموش کرده ام!

+ نوشته شده در 2:20 توسط نوشین
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
برف ...

ببین باز می‌بارد آرام برف/ فریبا و رقصنده و رام برف/ عروسانه می‌آید از آسمان/ در این حجله آرام و پدرام برف/ زمین را سراسر سپیدی گرفت/ به هر شاخه هر شانه هر گام برف/ خزان هم به دامان مرگی خزید/ کنون فصل سرد سرانجام برف/ فروبست یک شهر چشمان خویش/ و می‌بارد آرام آرام برف ... (؟)

پ.ن: دلم گرفته ... داره برف میاد ... خسته ام ... خیلی خسته ...

+ نوشته شده در 14:35 توسط نوشین
شنبه دوازدهم بهمن 1387
؟

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟!

 

+ نوشته شده در 23:26 توسط نوشین
شنبه پنجم بهمن 1387
تمام می شوم شبی ...

یه کسی که اصلا نمی شناسمش ... یکی که تا حالا ندیدمش ... امشب با شنیدن رفتنش خیلی به هم ریختم ...خدایا مغز من این یه حقیقت رو هیچ وقت نمیفهمه ... من رفتن رو بلد نیستم درک کنم ... یادم بده ... دیوونه میشم ... دیوونه شدم ... خدایا باز این بغض لعنتی داره خفم می کنه ... یادم بده ... ذهن من نمیفهمه رفتن یعنی چی ...

با شنیدن رفتن یه کسی امشب ... روحم تخریب شد ... سیلور عزیز ...

+ نوشته شده در 3:37 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)