
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است,عشقی که گرم و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود.
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه نباشد.
کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
اگر عشق تو اندک و كم اما صادقانه باشد من راضی ام.
دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است...
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری
ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم...
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است ...
(؟)
هزار پا را نگاه می کنم ، بین دو انگشتانم می گیرم و فشارش می دهم می گوید: I Love u . و من می روم به ۶ سال پیش که تو آمده بودی ... که ساعت ۴-۵ صبح بود ... که ما چقدر دلتنگ بودیم ... که من چقدر دلتنگ بودم ... که تو چقدر دلتنگ بودی ... می روم به صبحی که ما خواب بودیم و تو آمده بودی ... آمده بودی و من خوب یادم هست در اتاق را چطور باز کردی ... من خوب یادم هست ، خوب یادم هست چطور بیدار شدم و سر برگرداندم و توی چارچوب در تو را دیدم که می خندی ... خوب یادم هست هم را در آغوش گرفتیم ... یادم هست تنت بوی سرما می داد و اما چقدر گرم بود ... خوب یادم هست چقدر دلتنگ بودیم ... چقدر دلتنگ بودم ... یادم هست چطور با ذوق هزارپاها را دادی به من و مینو ... آبی برای من ، سبز برای مینو ... چقدر با ذوق من و مینو خرس سفیدی که روی یک قلب قرمز نشسته بود دادیم به تو ... خوب یادم هست ... چقدر دلتنگ بودیم ... چقدر دلتنگ بودم ... چقدر دلتنگ بودی ... دوباره هزارپا را بین انگشتانم می گیریم ... تکرار می کند: I Love u ... قبل از اینکه بزنم زیر گریه در کمد را می بندم و می روم ...
امضا-خودم
پ.ن: کی فکرش رو می کرد ... کی فکرش رو می کرد یه روز بگن تو ن ی س ت ی ... و همه باور کنن ... کی باورش میشه ... هنوز منتظرم ... می دونم که میای ... به خدا که من باور نکردم ...
همه ی این هزار حرف نگفته
این هزار شعر نسروده
همه ی این هزار قاصدک سپید
- قاصدان هزار "دوستت دارم" نگفته -
که با تفرق ابدی
تنها یک فوت فاصله دارند،
نثار تویی که به فروتنی" نیستی"
در تک تک سلول های روح من
لانه کرده ای
دنی مسک
از صبح باران باریده ... تند تند و ریز ریز ... آفتاب کم توان جز شبهی از خود نشان نداده ... درخت ها خیس خیس ... هوا هم سرد ... دلم یک طوری می شود ... چند هفته بود که یک برگ روی درخت روبه رو تمام فکر مرا به سوی خود می کشاند ...نوک نوک درخت بود... همیشه از پنجره که نگاه می کردم دست تکان می داد ...و من فکر می کردم که کی نوبتش می شود که بیفتد ... دیروز نگاه کردم ... نبود ...
همه شب نالم چو نی / که غمی دارم/ که غمی دارم /دل و جان بردی اما/ نشدی یارم /
خنده ام می گیرد ... از این همه فکرهای عجیب توی سرم ... از این که هنوز با خودم روراست نیستم ... از این که مثل بچه ها هر بار یک جور خاص به قضیه نگاه می کنم ... اما همیشه به یک نتیجه می رسم ... و هر بار هم از اعتراف می ترسم ... هیچ وقت هم درباره اش ننوشته ام ... هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بنویسم که : ... این بار هم مثل قبل ...
با ما بودی/ بی ما رفتی/ چو بوی گل به کجا رفتی/ تنها ماندم/ تنها رفتی/
هنوز باران می بارد ... در کوچه باد می پیچد ... دلم می خواهد همین طور بنشینم و همین طور بی ربط بنویسم ... از ل. بنویسم که چقدر صادقانه حرف دلش را می زند و چقدر صادقانه عاشق می شود ... از ف. بنویسم که چقدر مغرورانه اعتراف کرده بود که عاشق است و برای همیشه طرف را ترک کرده بود ... دلم می خواهد از م. بنویسم که با هر کس که باشد ته ته دلش عاشق یک نفر است و همه ی این ها برایش بازی ست و می گوید :"فکر می کنم یه روزی برمیگرده" ... دلم می خواهد بنویسم... از عشق بنویسم ... بنویسم که اگر این ها عشق است پس اسم آن چه در ذهن من است چیست ... بنویسم که این ها عشق نیست ... بعد هم ثابت کنم که هست ... بعد هم دوباره ثابت کنم که نیست ... بعد هم اعتراف کنم دیوانه شده ام و برای همیشه خودم را رها کنم ... اما ته تهش باز فکر می کنم که این ها عشق نیست و عشق چیز دیگری ست و ... عشق را چگونه می توان نوشت ...
فتادم از پا / به نا توانی / اسیر عشقم چنان چه دانی / رهایی از غم نمی توانم / تو چاره ای کن که می توانی/
کار از این حرف ها گذشته ... دوست دارم برای بار چندم "روی ماه خداوند را ببوس" را بخوانم ... فاطمه می گفت که دچار دوگانگی شده بعد از خواندنش ... اما من ... انگار که ایمانم کلی زیادتر شده باشد ... کلی قشنگ تر شده باشد ... انگار که ...
تنها ماندم/ تنها رفتی/
پ.ن: ای پسر عمران هر گاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند ...
امضا-خودم
نه امپراطورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم ،
غذا می خورم ،
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی !
(رسول یونانیان)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی