تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
هیچ چیز نیست ... همه چیز عادی ست ...

هیچ چیز نیست ... همه چیز خوب است ... روزها می گذرند ... همه چیز عادی ست ... من مثل همیشه هستم ... مثل همیشه می خوابم ... مثل همیشه بیدار می شوم ... مثل همیشه حرف می زنم ... مثل همیشه سکوت می کنم ... مثل همیشه می خندم ... و مثل همیشه گریه می کنم ... همه چیز عادی ست ... فقط گمان می کنم در دلم حسی مرده ... حسی که ... گمان می کنم نبودش باعث شده بعضی چیزها دیگر برایم مهم نباشد ... حسی در من مرده ... اما هیچ چیز نیست ... همه چیز ...خوب است ...

این روزها نبود دو  نفر را عجیب حس می کنم ... خواهرم شیرین ... دوستم ریحانه ... بقیه آنها که کنارم نیستند دیگر مهم نیست که نیستند ...من همه کس را فراموش کرده ام ... حتی ... همه را ...فکرم هم فقط درگیر چند چیز است ...جواب ام.آر.آی بابا ...  پروژه رادیولوژی 12 آذر که هنوز اماده نیست ... درس الکترونیک ... و یک نفر که نمی دانم چگونه به نگاهش بگویم نه بی آنکه بشکند ... و خدا ... که همیشه با من است ...

هیچ چیز نیست ... همه چیز عادی ست ... همه چیز خوب است ...

امضا-خودم

+ نوشته شده در 23:35 توسط نوشین
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته/ با رفتنت عزیزم قامت من شکسته / کاشکی می شد که امشب تو باشی در کنارم/ به جای گریه کردن برات هدیه بیارم /

شیرین من تولدت مبارک ... امروز من اولین نفری بودم که بهت تبریک گفتم ... ساعت ۴ صبح ... وقتی چشام و باز کردم و چشمم افتاد به عکست بالای تختم ... شنیدی صدام رو؟؟  ... تولدت مبارک ... اینم ۵ امین تولدی که کنارمون نبودی ... مبارک ... خیلی مبارک ...

خواهر کوچولوت نوشین

+ نوشته شده در 9:0 توسط نوشین
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

 امروز صبح ... من خدا رو با ذره ذره ی وجودم نفس کشیدم ... لمسش کردم ... حسش کردم توی تنم ... توی هوا ... توی رگ هام ...

خودش بود ... خدا بود ... خدا بود که با من قدم می زد ... ساعت ۷:۴۵ توی حیاط دانشگاه ... خودش بود ...

دلم می خواست بعد از این که کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" تمام شد بمیرم از بس که حس خوبی داشتم ...

از بس که خدا رو ... خدا رو ... خدا رو نزدیک خودم می دیدم ...

خدا همین جاست ... فقط کافیه نفس بکشی... می بینی که هست ... خیلی نزدیک ... خیلی نزدیک ...

+ نوشته شده در 20:46 توسط نوشین
دوشنبه سیزدهم آبان 1387

باد بادک باز ...

 فعلا همین ...

+ نوشته شده در 0:35 توسط نوشین
پنجشنبه دوم آبان 1387

خدایا مگر نه اینکه تو وکیل منی ؟ مگر نه اینکه تو وکیل منی؟ بهترین را برایم رقم بزن ... توکل... فقط به خودت ... فقط به خودت...به خودت ... خودت ...

 

+ نوشته شده در 16:49 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)