
پیدایم کن از اثر انگشت روی فنجان ها
توی کافه ها
از ایستادن پشت ویترین ها
چسبیدن به عروسک ها
به درخت گیلاسی که به نامم بود
نیمکتی زرد، رُزی سفید، روزی برفی
پیدایم کن از لرزیدن زیر ترس، توی گریه
وسط رقصی بندری، استکانی کمر باریک، شبی تاریک
حافظه ام کجاست؟
خانه ام کجاست؟
خنده ام کجاست؟
پیدایم کن از پاورچین زیر پنجره
پنج شنبه، مترو، ایستگاه آخر
آخر اسمم چه بود؟
اسمم چه بود؟
پوستم چه رنگی بود؟
پیدایم کن از رد پای کلمات
جلوی سینما، توی پارک، انتهای خیابانی دراز
خیابانی دراز
دیروزی دراز
روزی دراز
رازم چه بود؟
سایه ام کجاست؟
تهران، میدان ولی عصر، جنب بانک ملی ایران
قسمت اشیاء گمشده
پیدایم کن
از میان سایه های بی نشان اشیاءگمشده ...
روجا چمنکار
روباه گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مان
دهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند.
(شازده کوچولو-آنتوان دوسن تگزوپری)
آش رشته ... بوی مربای گل ... دم غروب ... دعای ربنا ... یه حس خوب ... چند تا قطره اشک ... حس خوبیه ...
دعا کنیم ... دعا کنیم ... دعا کنیم ...
آهی کشید و گفت:
روزی خواهم رفت.
روزی ،
شاید در اوج حضور،
در میانه ی داستان ،
به پایان خواهم رسید.
و بی وطن تر از صدا،
بی خانه تر از قاصدک ها،
تا دورها خواهم رفت!
دیگر حتی به عکس روشن ات در برکه هم خیره نمی شوم!
گفت :
روزی فراموشکار تر از آن خواهم شد که گمانت هست!
و دغدغه های امروز را گم خواهم کرد...
روزی رها خواهم شد
از تمام این روزهای پر حادثه!
از درگیر یک نگاه بودن!
روزی بی خانه تر از قاصدک ها،
عبور خواهم کرد.
و در پوچی مکرری تکرار خواهم شد.
صدای آبی ات،
نگاه معصومانه ات،
و دردهای بی صدایت،
همه خاموش خواهند شد!
اما به ناگاه،
مثل همیشه بی اختیار،
دید که به برکه خیره است
(؟)
اعتنایی ندارم که ...
سهم من از این کره ی خاکی ...
بسیار اندک است ...
و اینکه سالها عشق ...
در دقیقه ای نفرت فراموش میشود ...
شکوه نمیکنم که خرابه ها ...
از من شادتر و شیرین ترند ...
فقط ...
از این ناراحتم ...
که تو ...
برای سرنوشت من تاسف میخوری ...
برای من ...
که تنها یک رهگذرم ...
ادگار آلن پو
همه چیز داره تند تند می گذره ... عقربه ها دنبال هم می کنن ... هنوز صبح نشده شب میشه! همه چیز داره می گذره ... اول مهر داره می رسه ... خدایا ... چقدر دوست ندارم اول مهر رو ... چقدر این هوا از همین حالا داره اذیتم می کنه ... عطسه ... عطسه ... می شه یه کم آروم تر؟!

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی