تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

پیدایم کن از اثر انگشت روی فنجان ها...
توی کافه ها
از ایستادن پشت ویترین ها
چسبیدن به عروسک ها
به درخت گیلاسی که به نامم بود
نیمکتی زرد، رُزی سفید، روزی برفی
پیدایم کن از لرزیدن زیر ترس، توی گریه
وسط رقصی بندری، استکانی کمر باریک، شبی تاریک
حافظه ام کجاست؟
خانه ام کجاست؟
خنده ام کجاست؟
پیدایم کن از پاورچین زیر پنجره
پنج شنبه، مترو، ایستگاه آخر
آخر اسمم چه بود؟
اسمم چه بود؟
پوستم چه رنگی بود؟
پیدایم کن از رد پای کلمات
جلوی سینما، توی پارک، انتهای خیابانی دراز
خیابانی دراز
دیروزی دراز
روزی دراز
رازم چه بود؟
سایه ام کجاست؟
تهران، میدان ولی عصر، جنب بانک ملی ایران
قسمت اشیاء گمشده
پیدایم کن
از میان سایه های بی نشان اشیاءگمشده ...

روجا چمنکار

+ نوشته شده در 1:14 توسط نوشین
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد ...

روباه گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانیک گلی هست که گمانم ...ده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -
باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن.
آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -
این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند.

(شازده کوچولو-آنتوان دوسن تگزوپری)

+ نوشته شده در 23:11 توسط نوشین
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

آش رشته ... بوی مربای گل ... دم غروب ... دعای ربنا ... یه حس خوب ... چند تا قطره اشک ... حس خوبیه ...

دعا کنیم ... دعا کنیم ... دعا کنیم ...

+ نوشته شده در 19:18 توسط نوشین
یکشنبه دهم شهریور 1387

آهی کشید و گفت:

روزی خواهم رفت....

روزی ،

شاید در اوج حضور،

در میانه ی داستان ،

به پایان خواهم رسید.

و بی وطن تر از صدا،

بی خانه تر از قاصدک ها،

تا دورها خواهم رفت!

دیگر حتی به عکس روشن ات در برکه هم خیره نمی شوم!

گفت :

روزی فراموشکار تر از آن خواهم شد که گمانت هست!

و دغدغه های امروز را گم خواهم کرد...

روزی رها خواهم شد

از تمام این روزهای پر حادثه!

از درگیر یک نگاه بودن!

روزی بی خانه تر از قاصدک ها،

عبور خواهم کرد.

و در پوچی مکرری تکرار خواهم شد.

صدای آبی ات،

نگاه معصومانه ات،

و دردهای بی صدایت،

همه خاموش خواهند شد!

اما به ناگاه،

مثل همیشه بی اختیار،

دید که به برکه خیره است

(؟)

+ نوشته شده در 3:21 توسط نوشین
شنبه نهم شهریور 1387
اعتنایی ندارم !

 

اعتنایی ندارم که ...
سهم من از این کره ی خاکی ...
بسیار اندک است ...
و اینکه سالها عشق ...
در دقیقه ای نفرت فراموش میشود ...
شکوه نمیکنم که خرابه ها ...
از من شادتر و شیرین ترند ...
فقط ...
از این ناراحتم ...
که تو ...
برای سرنوشت من تاسف میخوری ...

برای من ...
که تنها یک رهگذرم ...

ادگار آلن پو

+ نوشته شده در 1:4 توسط نوشین
پنجشنبه هفتم شهریور 1387

  همه چیز داره تند تند می گذره ... عقربه ها دنبال هم می کنن ... هنوز صبح نشده  شب میشه! همه چیز داره می گذره ... اول مهر داره می رسه ... خدایا ... چقدر دوست ندارم اول مهر رو ... چقدر این هوا از همین حالا داره اذیتم می کنه ... عطسه ... عطسه ... می شه یه کم آروم تر؟!

+ نوشته شده در 4:43 توسط نوشین
سه شنبه پنجم شهریور 1387

مثل همه ی وقت هایی که کسی حرفی برای گفتن ندارد توی دلت دنبال یک کلمه می گردی تا این سکوت لعنتی را بشکنی ... مثل همه ی وقت هایی که کسی حرفی برای گفتن ندارد ... او نیز هم!

...

 

 

 

... بقیه ی متن به دلایلی کاملا غیر عقلانی و غیر منطقی و ... حذف شد ...

(خودم)

+ نوشته شده در 0:24 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)