تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

...توی زندگی همه ی ما لحظه هایی هست که دلمون یه جور غریبی می گیره ... اونوقت دلت یه کسی رو می خواد که بشینه و به حرفت گوش بده ... دلت می خواد اون یه نفر ... یه غریبه باشه ... یه غریبه که وقتی همه ی حرف هات رو شنید ... فقط نگات کنه ... فقط نگات کنه ... بعد تو توی چشماش کلی حرف ببینی ... بعد هم از کنارش بلند شی و تشکر کنی و بری ...

واسه ی خیلی ها ... اون غریبه ای بودم که واسه چند دقیقه هم شده ... درد دلشون رو گوش کردم ... و بعد نگاشون کردم ... توی چشماشون چیزایی دیدم ... مثل درد ... مثل اشک ... و بعد هم هیچی نگفتم ... خیلی ها نشستن کنارم و خیلی بی مقدمه ... بدون اینکه بدونن کی هستم ... اسمم چیه ... شروع کردن به حرف زدن ...و رفتن ... توی راه وقتی از دانشگاه بر می گشتم و همسفرم بودن یه جورایی، تا تهران ... خیلی حرف شنیدم ... از خیلی ها ...

اما من ... تا حالا ... تا همین الان ... هیچ وقت نتونستم حرفم رو به کسی بزنم ...  من می تونم خیلی خوب خودم رو داغون کنم ... می تونم واسه چیزای الکی عصبی بشم ... واسه ی دلتنگیم کلی گریه کنم ... وقتی میرم (...) انقدر کنار اون سنگ لعنتی گریه کنم و زجه بزنم  تا گلوم درد بگیره ... بعد چشام داغ بشن و از سر درد نتونم جم بخورم ... می تونم در عرض چند ثانیه با یه حرف کوچیک کلی به هم بریزم  ... من با این اشک لعنتی حتی نمی تونم از خودم دفاع کنم ... نمی تونم حرف بزنم ... نمی تونم داد بزنم ...فقط بلدم گریه کنم ... بقیه هم فقط بلدن بگن مگه بچه ای؟؟؟ من هنوزم وقتی امتحانم رو بد میدم وسط کلاس می زنم زیر گریه ...

نمی دونم برای چی دارم اینا رو می نویسم ... اما ... امشب خیلی دلم گرفته ... این بغض لعنتی هی میاد گلومو میگیره ... اما من تونستم جلوشو بگیرم ... تونستم اشک نریزم ... تونستم ... این خوبه؟ مگه نه؟ ها؟ بگید که خوبه ... بگید که خوبه ... خسته ام ... خیلی ...

 امضا -خودم

+ نوشته شده در 4:16 توسط نوشین
شنبه نوزدهم مرداد 1387

نکند خدای نکرده مرا فراموش کرده اید!

پاییز می‌رسد، عصرهای مسی، غروب و سایه‌های معنی‌دار، قایم‌باشک‌های مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید! و من، چه ذوقی می‌کردم وقتی که مرا دست می‌انداختید!
توی همین دلم، که همین حالا هم در سینه‌ام می‌زند، چکه‌ای از آن یادها مانده است. حظ می‌کنم. به خاطر می‌آورم که شما می‌گفتید: سر به آن درخت صنوبر بگذار، چشمهایت را ببند و تا وقتی که من صدایت نکرده‌ام از اینجا جم نمی‌خوری. و من می‌گفتم: چشم!
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم، چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم، تا حالا، تا اکنون، ...
تازگی‌ها چشم‌بسته به خودم می‌گویم: نکند خدای‌نکرده مرا فراموش کرده‌اید!
مرا به خاطر بیاورید. من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار، بشمار و تا من نگفته‌ام چشم باز نکن.
من هنوز هم چشم‌بسته به انتظار شما در دلم می‌شمارم: چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو...

(محمد صالح علا)

 

+ نوشته شده در 2:39 توسط نوشین
دوشنبه هفتم مرداد 1387

...راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد

 

(سید علی صالحی-کتاب نشانی ها-نشانی سوم)

 

+ نوشته شده در 19:1 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)