
توی زندگی همه ی ما لحظه هایی هست که دلمون یه جور غریبی می گیره ... اونوقت دلت یه کسی رو می خواد که بشینه و به حرفت گوش بده ... دلت می خواد اون یه نفر ... یه غریبه باشه ... یه غریبه که وقتی همه ی حرف هات رو شنید ... فقط نگات کنه ... فقط نگات کنه ... بعد تو توی چشماش کلی حرف ببینی ... بعد هم از کنارش بلند شی و تشکر کنی و بری ... 
پاییز میرسد، عصرهای مسی، غروب و سایههای معنیدار، قایمباشکهای مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید! و من، چه ذوقی میکردم وقتی که مرا دست میانداختید!
توی همین دلم، که همین حالا هم در سینهام میزند، چکهای از آن یادها مانده است. حظ میکنم. به خاطر میآورم که شما میگفتید: سر به آن درخت صنوبر بگذار، چشمهایت را ببند و تا وقتی که من صدایت نکردهام از اینجا جم نمیخوری. و من میگفتم: چشم!
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم، چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم، تا حالا، تا اکنون، ...
تازگیها چشمبسته به خودم میگویم: نکند خداینکرده مرا فراموش کردهاید!
مرا به خاطر بیاورید. من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار، بشمار و تا من نگفتهام چشم باز نکن.
من هنوز هم چشمبسته به انتظار شما در دلم میشمارم: چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو...
(محمد صالح علا)
راستی هيچ میدانی من در غيبت پُر سوالِ تو (سید علی صالحی-کتاب نشانی ها-نشانی سوم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی