
هـــــــــــیس !!!
نگاهم کن اما حرفی نزن ... که من از نگاهت آرامش را و از حرف هایت دلهره را وام می گیرم...
نگاهم کن ... نگاهم کن ... اما نگو ... آن چه در دل داری را ... هرگز نگو ... نگو برایم از دلت نگو ... که من همه ی حرف هایت را زیر برف توی مه از چشمانت خواندم ... نگاهم کن اما ... هرگز نگو ... هرگز از راز دلت با من نگو ... بگذار برای خودم بعد ها بگویم ... او هم کسی بود ... که آمد ... رد شد ... و رفت ... اما دروغ چرا نگاهش با همه فرق داشت ...
پ.ن: کاش می شد مطمئن بود که چشم ها دروغ نمی گویند ...
امضا-خودم
دلهره ی چیزی را دارد که نمی دانم چیست ...
یک چیزی یک دفعه تمام ذهنم را پر می کند از دلهره از اضطراب ...
از شک ...
بعد صدای آهنگ را تا ته زیاد می کنم ... برای چند لحظه یادم می رود ...
بعد معده ام به طرز عجیبی می سوزد ...
ذهن من سرشار از فکرهای عجیب است ... عجیب و دردآور ...
پ.ن: من دیوانه ام ... این را خوب می دانم ...

دلت می خواهد یک چیزی بگویی ، یک چیزی بگوید ...نگاهت می کند ، نگاهت را می دزدی ... توی دلت به تصمیم ات شک می کنی ... اما تمام توانت را به کار می گیری و بالاخره انگار که بعد از صد سال حرف زده باشی با صدای گرفته می گویی: پس قبول کردی؟ و او باز هم نا باورانه نگاهت می کند ... دستش را حلقه می کند دور گردنش می رود عقب تکیه می دهد ، می آید جلو دستانش مشت می شود روی زانوهایش و بعد برای هزارمین بار می پرسد : بی دلیل؟ ... و تو انگار که بخواهی التماسش کنی نگاهش می کنی ... نگاهت می کند ... و او انگار که دیوانه شده باشد ، دستانش چه عجیب می لرزند و صدایش نیز و اشک هایش؟ اشک هایش نیز که تو به گریه اش انداخته ای ... فریاد می زند و سکوت تو دیوانه ترش می کند و او بیشتر دیوانه تر می شود که: این همه روزهایی که گذشتند ، این همه دوست داشتن ، تکلیف این همه ثانیه و لحظه ی گذشته چه می شود؟ و تو هنوز هم ساکتی ...
باد می آید ...
بر می گردد به سمت تو و صورتت را در میان دستانش می گیرد ... چقدر آرامی ... یکدفعه به گریه می افتی ، یک قطره ، دو قطره ، قطره سوم را می بوسد ... قسمت می دهد به آسمان ، به زمین ، به ابر ، به باران ، به اشک های ریخته و نریخته ...به خدا ... اما او چی می داند که رفتن بهتر از ماندن است؟
... چقدر می گذرد ، نمی دانی ... وقت رفتن است ... نگاهت را این بار ، نه اما ... نمی دزدی ، زل می زنی به چشمانش ، دوستت دارم کافی نیست ... در پی کلمه ای ، واژه ای ، یا نمی دانی ، جمله ای ... دستانت را روی دستانش که هنوز روی صورتت است می گذاری و آرام می گویی ... قول بده گریه نمی کنی ... قسم بخور فراموشم می کنی ... می خندد... فراموش کنم؟ به هق هق می افتد ... تو گمان می کنی بشود؟ هان؟ می شود؟ ...
حتما می شود ... تکرار می کنی : حتما میشود ... صورتت از میان دستانش لیز می خورد ، دستانت را اما رها نمی کند ، بلند می شوی: منو ببخش ... لب هایش را به نوک انگشتانت می رساند ، دوستت دارم را با هر بوسه به تک تک انگشتانت تفهیم می کند ، دستانت را رها می کنی ، پیشانی اش را می بوسی و می روی ... نگاهش را از پشت سر روی تمام تنت حس می کنی ... می روی ... و نگاهش را روی سایه ات نیز ... می روی ، دور می شوی ... و نگاهش را روی زندگی ات نیز ... دور می شوی ... چقدر می گذرد ... نمی دانی ! اما دستانت را که نگاه می کنی 10 بار می گویی دوستت دارم ... و هر بار که قلم به دست می گیری عاشقانه می نویسی چرا که دستانت دوست داشتن را با عشق فهمیده اند و هر بار که دستت روی ورق می لغزد ... انگشتانت می نویسند :
به نام خداوندی که دوست داشتن را آفرید ... دوست داشتن بین دو آدم را ...
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی