تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

هـــــــــــیس !!!

نگاهم کن اما حرفی نزن ... که من از نگاهت آرامش را و از حرف هایت دلهره را وام می گیرم...

نگاهم کن ... نگاهم کن ... اما نگو ... آن چه در دل داری را ... هرگز نگو ... نگو برایم از دلت نگو ... که من همه ی حرف هایت را زیر برف توی مه از چشمانت خواندم ... نگاهم کن اما ... هرگز نگو ... هرگز از راز دلت با من نگو ... بگذار برای خودم بعد ها بگویم ... او هم کسی بود ... که آمد ... رد شد ... و رفت ... اما دروغ چرا نگاهش با همه فرق داشت ...

 

پ.ن: کاش می شد مطمئن بود که چشم ها دروغ نمی گویند ...

امضا-خودم

+ نوشته شده در 18:32 توسط نوشین
پنجشنبه بیستم تیر 1387
 قطار می رود ،

تو می روی ،

 تمام ایستگاه می رود ،

 و من چقدر ساده ام

 که سال های سال

 در انتظار تو

 کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

 و همچنان

 به نرده های ایستگاهِ رفته

 تکیه داده ام !

 (قیصر امین پور)

 

+ نوشته شده در 1:59 توسط نوشین
دوشنبه هفدهم تیر 1387
دلم تنگ چیزی ست که نمی دانم چیست ...

دلهره ی چیزی را دارد که نمی دانم چیست ...

یک چیزی یک دفعه تمام ذهنم را پر می کند از دلهره از اضطراب ...

از شک ...

بعد صدای آهنگ را تا ته زیاد می کنم ... برای چند لحظه یادم می رود ...

بعد معده ام به طرز عجیبی می سوزد ...

ذهن من سرشار از فکرهای عجیب است ... عجیب و دردآور ...

پ.ن: من دیوانه ام ... این را خوب می دانم ...

+ نوشته شده در 19:33 توسط نوشین
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
امروز باران بارید ...

صبح بود ...

 

+ نوشته شده در 16:10 توسط نوشین
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

...

دلت می خواهد یک چیزی بگویی ، یک چیزی بگوید ...نگاهت می کند ، نگاهت را می دزدی ... توی دلت به تصمیم ات شک می کنی ... اما تمام توانت را به کار می گیری و بالاخره انگار که بعد از  صد سال حرف زده باشی با صدای گرفته می گویی: پس قبول کردی؟ و او باز هم نا باورانه نگاهت می کند ... دستش را حلقه می کند دور گردنش  می رود عقب تکیه می دهد ، می آید جلو دستانش مشت می شود روی زانوهایش و بعد برای هزارمین بار می پرسد : بی دلیل؟ ... و تو انگار که بخواهی التماسش کنی نگاهش می کنی ... نگاهت می کند ... و او انگار که دیوانه شده باشد ، دستانش چه عجیب می لرزند و صدایش نیز و اشک هایش؟  اشک هایش نیز که تو به گریه اش انداخته ای ... فریاد می زند و سکوت تو دیوانه ترش می کند و او بیشتر دیوانه تر می شود که: این همه روزهایی که گذشتند ، این همه دوست داشتن ، تکلیف این همه ثانیه و لحظه ی گذشته چه می شود؟ و تو هنوز هم ساکتی ...

باد می آید ...

بر می گردد به سمت تو و صورتت را در میان دستانش می گیرد ... چقدر آرامی ... یکدفعه به گریه می افتی ، یک قطره ، دو قطره ، قطره سوم را می بوسد ... قسمت می دهد به آسمان ، به زمین ، به ابر ، به باران ، به اشک های ریخته و نریخته ...به خدا ... اما او چی می داند که رفتن بهتر از ماندن است؟

... چقدر می گذرد ، نمی دانی ... وقت رفتن است ... نگاهت را این بار ، نه اما ... نمی دزدی ، زل می زنی به چشمانش ، دوستت دارم کافی نیست ... در پی کلمه ای ، واژه ای ، یا نمی دانی ، جمله ای ... دستانت را روی دستانش که هنوز روی صورتت است می گذاری و آرام می گویی ... قول بده گریه نمی کنی ... قسم بخور فراموشم می کنی ... می خندد... فراموش کنم؟ به هق هق می افتد ... تو گمان می کنی بشود؟ هان؟ می شود؟ ...

حتما می شود ... تکرار می کنی : حتما میشود ... صورتت از میان دستانش لیز می خورد ، دستانت را اما رها نمی کند ، بلند می شوی: منو ببخش ... لب هایش را به نوک انگشتانت می رساند ، دوستت دارم را با هر بوسه به تک تک انگشتانت تفهیم می کند ، دستانت را رها می کنی ، پیشانی اش را می بوسی و می روی ... نگاهش را از پشت سر روی تمام تنت حس می کنی ... می روی ... و نگاهش را روی سایه ات نیز ... می روی ، دور می شوی ... و نگاهش را روی زندگی ات نیز ... دور می شوی ... چقدر می گذرد ... نمی دانی ! اما دستانت را که نگاه می کنی 10 بار می گویی دوستت دارم ... و هر بار که قلم به دست می گیری عاشقانه می نویسی چرا که دستانت دوست داشتن را با عشق فهمیده اند و هر بار که دستت روی ورق می لغزد ... انگشتانت می نویسند :

به نام خداوندی که دوست داشتن را آفرید ... دوست داشتن بین دو آدم را ...

 

(خودم)

+ نوشته شده در 2:4 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)