
بیست سال گذشت ... از اولین بغض یک دختر بهاری که به گریه تبدیل شد ... از اولین نگاه عاشقانه ی مادر به نوزادی که زاده ی بهار بود و باران بود و شکوفه بود و ...
تولد زمین هم بود ... تولد من هم بود ... تولد دختر بهار بود ... تولد دختر باران بود ... تولد دختر شکوفه های گیلاس بود و فصل ، فصل رویش بود ... فصل آغاز دوباره... فصل سبز شدن ... زمین چراغانی شده بود با آسمان پر ستاره ... شب بود ... فروردین بود ... و من متولد شده بودم ... و بی گمان اگر نمی آمدم روی زمین ... یک کاری نا تمام می ماند ... و خدا خواسته بود که من هم باشم ... من هم بازی کنم ... من هم نامم انسان باشد ... بازی ، بازی زندگی بود ... و سخت هم بود ... و خدا مرا با یک جشن پر گل به زمین فرستاد تا از بازی نترسم ... تا اول زیبایی هایش را ببینم ... و خدا خیلی دوستم داشت ... و من مامور انجام کاری بودم ... و قرار بود بزرگ شوم ... و کاری را به اتمام رسانم ...
بهار بود ... فروردین بود ... 27 ام بود ... شب بود ... در گوشم خواندند "نوشین" ... و اسمم نوشین شد ... و نوشین یعنی گوارا ... یعنی شیرین ... یعنی دلنشین ...
و من متولد شده بودم ... و 7 برایم مقدس شده بود ... 27 فروردین 67 ...
و حالا بیست سال می گذرد ... 27 فروردین 87 ... و 7 برایم مقدس است ... تولدم مبارک ...
پ.ن : اینجا هنوز تعطیله! ولی تولدم را باید به خودم تبریک می گفتم ...
امضا : خودم-نوشین
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی