!عطر آویشن
و آویشن حرمت چشمان تو بود
حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است ، ماندن شکوهی ندارد ، آن هم پشت این سنگریزه های طلب. گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره ، توی گذشته و گل. گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ، بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟ می روم ، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر. سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد . هدهد بود که این را به من گفت. راستی ، اگر دیگر نیامدم ، یعنی که آتش گرفتم ، یعنی که شعله ورم ! یعنی سوختم ، یعنی خاکسترم را هم باد برده است. می روم اما هر جا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت . می دانم ، این کم ترین شرط جوانمردی ست. بدرود رفیق روز های بی قراریم ! قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ی سیمرغ ، آن جا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ... (عرفان نظرآهاری)
| Design By : |

