
حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است ، ماندن شکوهی ندارد ، آن هم پشت این سنگریزه های طلب. گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره ، توی گذشته و گل. گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ، بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم ، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر. سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد . هدهد بود که این را به من گفت. راستی ، اگر دیگر نیامدم ، یعنی که آتش گرفتم ، یعنی که شعله ورم ! یعنی سوختم ، یعنی خاکسترم را هم باد برده است.
می روم اما هر جا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت . می دانم ، این کم ترین شرط جوانمردی ست.
بدرود رفیق روز های بی قراریم ! قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ی سیمرغ ، آن جا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ...
(عرفان نظرآهاری)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی