
این جا ...
عطر آویشن ...
دو ساله شد ...
در حالی که این روزها به فکر رفتنم ...
یک رفتن بی خداحافظی ...
شاید ...
امروز ...
مرگ ... جلوی چشمانم به رقص در آمد ...
جاده ی یخ زده ....
برف ....
سرما ...
انحراف ... صدای ترمز ...
صدای خرد شدن شیشه ...
و صدای فریاد من ... یا حضرت زهرا ...
یک لحظه سکوت ... همه سالم اند ...
خدایا شکر ...
شکر ...
شکر ...
یک لحظه فکر می کنی که باید خط بکشی روی همه ی باور های دلت ...
دیگر نمی بینی .. نمی شنوی ... نمی خواهی که ببینی ... نمی خواهی که بشنوی ...
بهانه ی کوچکی در دست داری ... با همان خط می کشی روی همه ی باورهایت ...
خط می کشی روی اسمش ...
خط می کشی روی دلت ... ذهنت را پر می کنی از هر آن چه غیر اوست ...
نمی بینی اش ... نمی شنوی اش ...
حسش نمی کنی ... زیر پا له اش می کنی ...
برای همیشه می روی ...
باد می وزد ...
می روی ...
باران می آید ...
می روی ...
تا مدت ها ... تا مدت ها ذهن و دلت را خالی از او می بینی ...
اما ... بعد از ماه ها ...
نگاهت می افتد به یک یادگاری ...
دلت انگار که بلرزد ... لعنت به این دل ...
انگار که سنگ بودن را فراموش کند ...لعنت به این دل ...
دلت انگار که بگیرد ... ساده تر ... انگار که دلتنگش شوی ...
لعنت به این دل ...
زل می زنی به یادگاری ... آه ... فراموش کرده بودی خیلی چیز ها را ...
فراموش کرده بودی ...
به یاد آوردی ... لعنت به این دل ... چند لحظه سکوت ... آه هم می کشی ...
دوباره خاطرات هجوم آورده به ذهنت را می بوسی و با تمام قدرت از ذهنت دور می کنی
... مثل قبل می شوی ...
آی دختر قصه ها و رویاهای دور ... پناه می آوری به قلم ...
دلتنگی ات را می نگاری روی ورق و از دلت بیرون می کنی ...
باز به خودت می قبولانی دلتنگ هیچ کس نبودی ...
باز گشتی در کار نیست ...
باد می وزد ...
خیلی وقت است که رفته ای ...
باران می آید ...
خیلی وقت است که رفته ای ...
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی