
این روزها از آن روزهایی ست که دلت می خواهد سرت را بکوبی یک جای محکم ... تا بلکه از این خواب لعنتی بیدار شوی ... بعد ببینی همه چیز مثل اول است ... این روزها از ان روزهاست که ارداه ات کار نمی کند ... تا افکارت را دسته بندی کند ... خوب ها یک طرف ... بدها یک طرف ... بعد هم یک لبخند ساده و الکی جای همه ی بد ها ... این روزها از آن روزهایی است که ...
دلم می خواهد پشت خنده های بلندم پنهان شوم تا مبادا کسی بپرسد چرا ... بیا جلو ... بیا می خواهم بعد از مدت ها یک چیزی بگویم که بغضم را می ترکاند ... می خواهم اهسته بگویم ... بیا جلو ... بیا تا به حال درباره اش این چنین نگفته ام ... بیا ... این روزها ...دلم خیلی تنگ شده ... برای ... خواهرم ...
دیگر نمی توانم سرم را بکنم توی بالش و گریه کنم ... بهانه زیاد دارم برای گریه ... اما ... چقدر خسته ام ... چقدر خسته برای اشک ریختن ... برای قبول حادثه ای این چنین هنوز هم بچه ام ... اجازه بده هنوز هم باور نکنم ...
دلم می خواهد یک هدیه داشته باشم برای تولدش ... دلم می خواهد یک جشن بزرگ بگیرم برای روز بودنش ... اما انگار نیست که ببیند ... دلم ... خیلی گرفته ...
تولدت مبارک گل همیشه بهار من ... شیرین من ...خواهر پاییزی من ... فدای چال های روی گونه ات ... تمام زندگیم ... فدای یک لحظه نفس کشیدن تو ...فدای یک لحظه بودن تو ... یک لحظه ... فقط یک لحظه ...
پ.ن1 : همدردی ممنوع ... دردی نیست ... کار از این حرف ها گذشته ... سرم ظرفیت خاطراتم را ندارد ...
پ.ن2: مي دانم كه مثل ِ هميشه
به اين حرفهاي من مي خندي
با چالهاي مهربان ِ گونه ات ...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديك مي شوم
باران مي آيد
صداي باران را مي شنوي ؟؟(یغما-گلرویی)
(خودم)

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني . مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت . آهسته آهسته مي خزيد ، دشوار و کند ؛ و دورها هميشه دور بود ,سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري سخت بر دوش مي کشيد.پرنده اي در آسمان پر زد سبک ؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : اين عدل نيست ! اين عدل نيست . کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي . من هيچ گاه نميرسم . هيچ گاه . و در لاک سنگي خود خزيد.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند کرد . زمين را نشانش داد . کره اي کوچک بود
و گفت : نگاه کن . ابتدا و انتها ندارد . هيچکس نميرسد چون رسيدني در کار نيست فقط رفتن است . حتي اگر اندکي و هر بار که ميروي رسيده اي . و باور کن آنچه بر دوش توست . تنها لاکي سنگي نيست . تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي ؛ پاره اي از مرا............
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت . ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتي اندکي ؛ و پاره اي از " او " را با عشق به دوش مي کشم...
(؟)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی