تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
شنبه چهاردهم مهر 1386
مي‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوري
آن همه صبوري
من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هي بوي بال کبوتر و
نايِ تازه‌ي نعناي نورسيده مي‌آيد
پس بگو قرار بود که تو بيايي و ... من نمي‌دانستم!...
دردت به جانِ بي‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودي؟

حالا که آمدي

حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،

آسمان هم که باراني‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟
مي‌دانم که مي‌ماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران مي‌آيد.

مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌کني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌کنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد

هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که باراني‌ست ...!


سید علی صالحی
+ نوشته شده در 1:46 توسط نوشین
سه شنبه دهم مهر 1386
هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است ...

اندکی صبر ...

سحر نزدیک است ...

+ نوشته شده در 23:44 توسط نوشین
یکشنبه یکم مهر 1386
من یک در و راه کوچک گم کرده ام

 

من یک در و راه کوچک گم کرده ام

یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ

یک کمی برف روی بارانی بلند ...

نه همسایه!

من از حسرت لا به لای زندگی حرف نمی زنم

...فقط یک در و راه کوچک ، گم کرده ام

دری که مرا با تو همسایه می کند و راه کوچکی کنار جاده ی دنیا

که می نشینم و نگاه می کنم

و راه ، همیشه بر می گردد

می رود روی یک کمی برف

یک کمی خاکنرمه که فوت می کنی می پرد.

همسایه !

کنار جاده ی دنیا به رنگ ها نگاه می کنم که هی می پرند:

از روی مو ها و چشم ها ... از روی حرف ها و مداد ها

شناسنامه ها و عکس ها ، که گاه در راه گم می شوند

همسایه!

به مداد ها و نامه ها

به روزنامه های خبر چین گفته ام

ولی هیچ کس ، در و راهی گمشده به نشانی من پست نمی کند

سراغی اگر ،

صدایی اگر ،

در و راهی پریده به رنگ غربت اگر دیدی ،

نشانی من:

کسی نشسته کنار جاده ی دنیا

یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ

یک کمی برف روی بارانی بلند.

(هیوا مسیح – از کتاب همسایه چیزهایی امشب به یادم می آید)

+ نوشته شده در 15:9 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)