

وای این شب چقدر تاریک است ...
اندکی صبر ...
سحر نزدیک است ...
من یک در و راه کوچک گم کرده ام
یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند ...
نه همسایه!
من از حسرت لا به لای زندگی حرف نمی زنم
فقط یک در و راه کوچک ، گم کرده ام
دری که مرا با تو همسایه می کند و راه کوچکی کنار جاده ی دنیا
که می نشینم و نگاه می کنم
و راه ، همیشه بر می گردد
می رود روی یک کمی برف
یک کمی خاکنرمه که فوت می کنی می پرد.
همسایه !
کنار جاده ی دنیا به رنگ ها نگاه می کنم که هی می پرند:
از روی مو ها و چشم ها ... از روی حرف ها و مداد ها
شناسنامه ها و عکس ها ، که گاه در راه گم می شوند
همسایه!
به مداد ها و نامه ها
به روزنامه های خبر چین گفته ام
ولی هیچ کس ، در و راهی گمشده به نشانی من پست نمی کند
سراغی اگر ،
صدایی اگر ،
در و راهی پریده به رنگ غربت اگر دیدی ،
نشانی من:
کسی نشسته کنار جاده ی دنیا
یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ
یک کمی برف روی بارانی بلند.
(هیوا مسیح – از کتاب همسایه چیزهایی امشب به یادم می آید)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی