تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
جمعه سی ام شهریور 1386

از کیه نمی دونم ... اما نوشتم و هدیه کردم به یک دوست ...

+ نوشته شده در 6:45 توسط نوشین
جمعه شانزدهم شهریور 1386
انگار که آب باشد ...

 

تمام وجودش خالی شده بود ... انگار که جا مانده باشد در برهوتی از نمی دانم ها و نمی دانم ها ... انگار که معلق باشد در زمین و آسمان ... انگار که تمام وجودش فریاد باشد ... اما از آن فریاد های بی صدا ...توی گلویش حس خنکی بود ... مثل نعناع ...  خنک ... سرد ... انگار که خود باران باشد ... خود خود باران ... انگار که باران باشد و ببارد ... هم نزول بود و هم صعود ... چیزی مثل باد ...  مثل آتش گرم ... سوزان ... اما خنک ... انگار که نه در طول باشد نه در عرض ... بی جاذبه بود شاید ... همه تن صدا بود ... مثل طپش قلب ... اضطراب بود ... اطمینان بود ... دلهره بود ... انگار که یک نفس عمیق باشد ... خود هوا باشد ... حباب باشد در باد ... قاصدک باشد رقص کند به آواز غروب ...

تمام وجودش خالی شده بود ... یک خالی بی پایان ... انگار که زنده نباشد ... جسمش خاک باشد و روحش آب باشد ...وصل باشد به یک چیزی مثل نور ... به یک حسی که تمام درون و بیرونش بود ... به خدا ... فقط خدا ...

(خودم)

+ نوشته شده در 2:31 توسط نوشین
پنجشنبه یکم شهریور 1386

...صدای گام های گریه می آید !

دوباره آمدی ،

کنار پنجره شعری نوشتی و رفتی !

این بار صدای قدم های تو را

از پس پرده گاه گناه و گریه شنیدم !

حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس

کدام شاعر غزلپوش

شبانه ، عشق را

در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت !

... اما

تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی !

همیشه ،

از سیب و ستاره و روشنی قصر های کاغذی که می نوشتم ،

می گفتی :

هزار پروانه هم که بر برگ های دفترت بچسبانی ،

پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد !

هیچوقت بهار طلائی روز و رویا را ،

باور نکردی ، گل من ،

هیچوقت خدا !

(یغما گلرویی)

+ نوشته شده در 1:21 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)