
تمام وجودش خالی شده بود ... انگار که جا مانده باشد در برهوتی از نمی دانم ها و نمی دانم ها ... انگار که معلق باشد در زمین و آسمان ... انگار که تمام وجودش فریاد باشد ... اما از آن فریاد های بی صدا ...توی گلویش حس خنکی بود ... مثل نعناع ... خنک ... سرد ... انگار که خود باران باشد ... خود خود باران ... انگار که باران باشد و ببارد ... هم نزول بود و هم صعود ... چیزی مثل باد ... مثل آتش گرم ... سوزان ... اما خنک ... انگار که نه در طول باشد نه در عرض ... بی جاذبه بود شاید ... همه تن صدا بود ... مثل طپش قلب ... اضطراب بود ... اطمینان بود ... دلهره بود ... انگار که یک نفس عمیق باشد ... خود هوا باشد ... حباب باشد در باد ... قاصدک باشد رقص کند به آواز غروب ...
تمام وجودش خالی شده بود ... یک خالی بی پایان ... انگار که زنده نباشد ... جسمش خاک باشد و روحش آب باشد ...وصل باشد به یک چیزی مثل نور ... به یک حسی که تمام درون و بیرونش بود ... به خدا ... فقط خدا ...
(خودم)
صدای گام های گریه می آید !
دوباره آمدی ،
کنار پنجره شعری نوشتی و رفتی !
این بار صدای قدم های تو را
از پس پرده گاه گناه و گریه شنیدم !
حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس
کدام شاعر غزلپوش
شبانه ، عشق را
در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت !
... اما
تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی !
همیشه ،
از سیب و ستاره و روشنی قصر های کاغذی که می نوشتم ،
می گفتی :
هزار پروانه هم که بر برگ های دفترت بچسبانی ،
پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد !
هیچوقت بهار طلائی روز و رویا را ،
باور نکردی ، گل من ،
هیچوقت خدا !
(یغما گلرویی)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی