تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... !عطر آویشن

!عطر آویشن

و آویشن حرمت چشمان تو بود

تا ماه بیاید ... با این همه شب تاریک چه کنم ؟ برهنه پا ... در آستان ماه ... به خاک می افتم ... و روزی تمام کفش های زمین را می خرم ... و به دریا می اندازم ... تا تو برهنه پا بیایی ...وقتی که ماه ، بالای دشت می ایستد آرام ... در آستان نور به خاک بیفتی ... آن وقت ، تو پیامبر عشق شده ... به خیابان باز خواهی گشت.

(هیوا مسیح –از کتاب شبانی که دست ها را می شست)

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:47 توسط نوشین| |

حکایت ... همان حکایت همیشگی ست ...

یکی هست ... یکی نیست ...

خط خطی هم ... همان خط خطی های همیشگی ست ...

دل اما ... دل همیشه نیست ...

گرفته ... خیلی هم گرفته ...

می فهمی؟ !

(خودم)

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:36 توسط نوشین| |

قلمم کم می آورد این روز ها ... به زور وادارش می کنم بنویسد ...

 برای تو... تویی که تا ته قلبت هم که غم باشد باز لبخند می زنی ... برای تو ... برای غمگین ترین پدر دنیا ...

 آه عزیز دلتنگم ...دستان گرمت آرامش قلب کوچک من است ... چقدر قطره قطره ی اشکت غصه دارم می کند ... چقدر تو خوبی ...

 چقدر نوشتن یادم رفته ...

 گل من ... بهار من ... وجودت تمام زندگی من است ... همین!

روزت مبارک ...

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 3:22 توسط نوشین|

Design By :