
تا ماه بیاید ... با این همه شب تاریک چه کنم ؟ برهنه پا ... در آستان ماه ... به خاک می افتم ... و روزی تمام کفش های زمین را می خرم ... و به دریا می اندازم ... تا تو برهنه پا بیایی ...وقتی که ماه ، بالای دشت می ایستد آرام ... در آستان نور به خاک بیفتی ... آن وقت ، تو پیامبر عشق شده ... به خیابان باز خواهی گشت.
(هیوا مسیح –از کتاب شبانی که دست ها را می شست)
یکی هست ... یکی نیست ...
خط خطی هم ... همان خط خطی های همیشگی ست ...
دل اما ... دل همیشه نیست ...
گرفته ... خیلی هم گرفته ...
می فهمی؟ !
(خودم)
قلمم کم می آورد این روز ها ... به زور وادارش می کنم بنویسد ...
برای تو... تویی که تا ته قلبت هم که غم باشد باز لبخند می زنی ... برای تو ... برای غمگین ترین پدر دنیا ...
آه عزیز دلتنگم ...دستان گرمت آرامش قلب کوچک من است ... چقدر قطره قطره ی اشکت غصه دارم می کند ... چقدر تو خوبی ...
چقدر نوشتن یادم رفته ...
گل من ... بهار من ... وجودت تمام زندگی من است ... همین!
روزت مبارک ...
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی