
هیچ کس نمی داند این همه دلبستن چگونه است ... این همه دلبستن به قطعه ای از بهشت که در خانه ی ماست! حس غرور می کنم این روز ها از داشتن چون تویی ... حس غرور می کنم از اینکه هستی ... و از اینکه تمام هستی ام را خلاصه می دانم در بودنت ... حس غرور می کنم از اینکه از شوق داشتنت بغض می کنم ... آری من به همه فخر می فرومشم که چون تویی را دارم ... این همه عشق را نمی دانم چگونه شاید به واسطه ی بهشتی که خدا در دلت گذاشت و به زمین فرستادت ... این همه عشق را شاید برای اینکه تو مینویی و تو بهشت منی ... و شاید ... نمی دانم ... این روزها نوشتن را فراموش کردم ... اما خوب بلدم که مدام تکرار کنم ... خدایا شکرت ... بهشت من... تو هستی و این تمام اتفاقات خوب است ... تولدت مبارک گل همیشه بهار من ... خواهر کوچولوی من ...
تموم گلای دنیا رو به تو پیشکش می کنم ... بی اینکه بچینمشون !
می رفت ... و زمین نقش پاهایش را یادگاری بر می داشت ... و هوا نقش نفس های سردش را ... آسمان اما ... حرفی از همدردی نداشت ... می رفت به سوی تاریکی ... غروب از آن غروب های پر بغض ... هوا از آن هواهای دلگیر ...
تنها می رفت ... به سوی بی سوی افق های دور ... به آسمان که چشم می دوخت ستاره ها جمع می شدند توی چشمانش ... اشک که می ریخت... اشک هایش می ریختند توی چاله های آب ... انگار که ستاره ها جمع شده باشند توی چاله های آب ... آه که می کشید هوا باز نقش آهش را سفید می کرد توی فضا ... انگار که بخار از دهانش خارج شود ... باد هم کم کم می آمد ...با قاصدک هایش ... قاصدک ها می پیچیدند دورش مثل پیچک به دور درختان ... انگار که می خواستند بگویند نرو ... اما ... او می رفت ... نمی شنید... حرفی برای شنیدن نبود ... حرف هم نمی زد ... حرفی برای گفتن نبود ... پاهایش هم ... بی اراده انگار ... فقط می رفتند ... بی ذهن شده بود ... بی رمق... فقط یاد می کرد از چشمان کسی که نمی دانست کجا جامانده ... راه بر گشت نبود ... اشک هم خیلی ریخته بود ... خسته بود ... انگار که با قایقی روی آب برود بی پارو ... راه را نمی دانست ... می رفت ... دستانش سرد بود ... و در قلبش دردی پنهان که درد نبود ... صدایی عجیب می داد، انگار که دار قالی علم کرده باشند و توی دلش قالی ببفاند ... می لرزید ... رفتن عذابش می داد ... اما ماندن بیشتر ... می رفت چرا که صدای گام هایش تپش های نا منظم قلب کم رمقش را در خود پنهان می کردند ... چرا که آرام و قرارش در این بود ... در رفتن .... خستگی پاها اما... امان نمی داد ... انگار که بچسبد به زمین ... پای خسته اش امان رفتن نمی داد ... و دل خسته اش امان ماندن ... ایستاد ... و آرام و بی صدا روی خاک ها افتاد ...چرخش زمین را حس می کرد ... می شمرد ... یک دور ... دو دور ... یک باره انگار زمین از حرکت باز ایستاده باشد ... انگار که تمام و جودش گرم شده باشد ... دیگر نمی لرزید ... انگار که پیچکی دور درختی بپیچد و دست بی رحمی درخت را بچیند ... صدایی می آمد ... صدای قدم های تند کسی شاید ... تمام وجودش شده بود حضور کسی که می خواست کنارش باشد ...سنگینی نگاهی چشم های بسته اش را توان باز شدن داده بود ... تمام توانش را برای لبخندی بی نظیر جمع کرد ...و اخرین حادثه ی تلخ آن غروب ... مثل اولین آن رفتن بود ... این بار اما ... رفتن آن خیال دوست داشتنی ...
غروب از آن غروب های پر بغض ... هوا از آن هواهای دلگیر ....
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی