
پرنده پرسید : گریه می کنی ؟
گفتم : غمگین نیستم .
پرسید : قلبت می لرزد . سردت است ؟

گفتم : از سرما نیست .
پرسید : پس عاشقی ؟
گفتم : نه آنچنان که تو عشقش بدانی . دوست می دارم .
دوست می دارم … دوست می دارم … .
ولی عاشق نیستم .
گفتم : به بند کشیده شده ام . نه قدرت حرکتی دارم ،
نه تاب سکونی
چشم هایش مرا به بند کشیده اند .
گفتم : گر گرفته ام . دست هایش مرا به آتش کشیده اند ، ولی عاشق نیستم !
و اشک هایت
به اشک های عاشقان .
می گویم : عاشق نیستم . تنها دوست می دارم .
می توانم جلوی لرزش قلبم را بگیرم .
- اشک هایم را پاک می کنم
نگاهم را می دزدم -
می گویم : دروغ بود .
تمام حرف هایم ، تمام اشک هایم …
پرنده می بوسدم .
می خندد
پر می کشد
و می گوید :
حرف هایت به حرف های عاشقان می ماند … .
(نمی دانم از کیست ... )
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی