تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

من زاده ی ابر و باران و باد و خنکای نسیم و سبزی و طراوتم ...  زاده ی بهارم ... کودک اشک و بغض ... دختر کوچکی که یک روز باد او را با خود خواهد برد ... باد ... قاصد نامه های بی نشان من ... نوازنده ی بادبادک های رقصانم در آسمان ...  زاده ی بهارم ... زاده ی عشقم ... زاده ی رنگ سبز و ... حیات دوباره ی زمینم ... کودک خوش خیالی که گمان می کند زمین برای حضور او به جشن نشسته ... جشن شکوفه و باران و یاس... آری بهار آغاز من است ...

(خودم)

...................................................

تند تند نوشته می شوند و خط خطی می شوند و به گوشه ای پرتاب می شوند ... ورق هایی که متهم به نابودی اند ... و من بی آنکه لحظه ای صبر کنم فقط دلم را می نویسم رویشان ... و ذهنم را خالی می کنم رویشان ... و فقط چند ثانیه از اول خوانده می شوند و هنوز به جمله ی آخر نرسیده ... ورق ها می میرند ...

دلم باز هم گرفته ... باز هم دلم ... دلم باز هم ...

-گریه کن گلم ...

اشک هم دیگر خسته شده ... نمی بارد که نمی بارد ...

-آه بکش گل من ...

آه ...

-بگو ... برای من بگو ... دلت را برای من ورق بزن ...

حس می کنم که ... گاهی دلبستن چقدر بد است ... عوض شدن نیز ... نمی توانم برایت بگویم ... نمی توانم ...

-شاید ... بزرگ شدی ...

نگو ... از بزرگ شدن و قد کشیدن نگو برایم ... خط نکش بینمان ... عروسکم ما هر دو کودکیم ... دو یادگاری از روزهای قدیم ...

-این نوزدهمین شمعی است که خاموش می کنی ...نوزده شمع ...

-نگو کودکم ... از بزرگ شدن نگو که می هراسم از این آدم بزرگ ها که نمی دانند چه می خواهند ...به آغوشم بیا که اگر صدمین شمع را هم خاموش کنم ... هنوز همان دختر کوچکم ...

-به همان معصومی ؟؟

نگو برایم ... نگو که دلتنگم می کنی ... دلتنگ  ...

- به خدا نگاه کن در آسمان می درخشد ... در زمین نیز هم ... و در چشمانت هم ...

خدا مرا ... از یاد برده ... شاید ...

-بچه تر که بودی خوب می فهمیدی که تو فراموش کاری نه خدا ... به خدا نگاه کن ... در آسمان ها و زمین و ... در چشمانت ...

... و اینچنین در شبی آرام و بهاری وقتی نوزدهمین شمع زندگی ام را خاموش کردم چشم بستم و در آسمان ها به دنبال خدا گشتم ... و عروسکم دستانم را محکم گرفته بود تا در تاریکی های آسمان گم نشوم ... و هر دو چشم بستیم و خیره ماندیم به سقف زمین ... و عهد بستیم ... عهد بستیم تا وقتی روی زمینیم بچه بمانیم ...

(خودم)

+ نوشته شده در 0:18 توسط نوشین
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
پاد زهر ...

هفت تا هشت سال ،...

برای زندگی کافیست !

هفت یا هشت سال ... خلاص !

بقیه اش نقدی مزورانه است !

زنبور زهرآگین خیانت متورم می کند هیکل ها را

و ما با خون فاسد خود به سفرهای بزرگ می رویم !

پیراهن های بزرگ می پوشیم !

خانه های بزرگ می سازیم !

حرف های بزرگ می زنیم

و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را

به هق هق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ !

می گویند : پادزهر را از زهر می گیرند

می شنویم از گلوی گشاد خود

و پاهای بزرگ خود را به زمین می کوبیم

تا تنها صدای موجود عبور حجم بزرگ ما

در کوچه های بزرگ باشد ،

کوچه هایی که در کودکی بارها در آن گم شده بودیم ...

(پناهی)

+ نوشته شده در 4:45 توسط نوشین
چهارشنبه یکم فروردین 1386

خیلی نوشتم ... تا بهترین باشد برای امروز ... اما ... هیچ کدام آن نشد که می خواستم ... پس ساده می گویم:

 

یا مقلب القلوب و الابصار ...

یا مدبر الیل و النهار ...

یا محول الحول و الاحوال ...

حول حالنا الی احسن الحال ...

 

سال نو مبارک ... سبز باشید. 

 

+ نوشته شده در 3:37 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)