
من زاده ی ابر و باران و باد و خنکای نسیم و سبزی و طراوتم ... زاده ی بهارم ... کودک اشک و بغض ... دختر کوچکی که یک روز باد او را با خود خواهد برد ... باد ... قاصد نامه های بی نشان من ... نوازنده ی بادبادک های رقصانم در آسمان ... زاده ی بهارم ... زاده ی عشقم ... زاده ی رنگ سبز و ... حیات دوباره ی زمینم ... کودک خوش خیالی که گمان می کند زمین برای حضور او به جشن نشسته ... جشن شکوفه و باران و یاس... آری بهار آغاز من است ...
(خودم)
...................................................
تند تند نوشته می شوند و خط خطی می شوند و به گوشه ای پرتاب می شوند ... ورق هایی که متهم به نابودی اند ... و من بی آنکه لحظه ای صبر کنم فقط دلم را می نویسم رویشان ... و ذهنم را خالی می کنم رویشان ... و فقط چند ثانیه از اول خوانده می شوند و هنوز به جمله ی آخر نرسیده ... ورق ها می میرند ...
دلم باز هم گرفته ... باز هم دلم ... دلم باز هم ...
-گریه کن گلم ...
اشک هم دیگر خسته شده ... نمی بارد که نمی بارد ...
-آه بکش گل من ...
آه ...
-بگو ... برای من بگو ... دلت را برای من ورق بزن ...
حس می کنم که ... گاهی دلبستن چقدر بد است ... عوض شدن نیز ... نمی توانم برایت بگویم ... نمی توانم ...
-شاید ... بزرگ شدی ...
نگو ... از بزرگ شدن و قد کشیدن نگو برایم ... خط نکش بینمان ... عروسکم ما هر دو کودکیم ... دو یادگاری از روزهای قدیم ...
-این نوزدهمین شمعی است که خاموش می کنی ...نوزده شمع ...
-نگو کودکم ... از بزرگ شدن نگو که می هراسم از این آدم بزرگ ها که نمی دانند چه می خواهند ...به آغوشم بیا که اگر صدمین شمع را هم خاموش کنم ... هنوز همان دختر کوچکم ...
-به همان معصومی ؟؟
نگو برایم ... نگو که دلتنگم می کنی ... دلتنگ ...
- به خدا نگاه کن در آسمان می درخشد ... در زمین نیز هم ... و در چشمانت هم ...
خدا مرا ... از یاد برده ... شاید ...
-بچه تر که بودی خوب می فهمیدی که تو فراموش کاری نه خدا ... به خدا نگاه کن ... در آسمان ها و زمین و ... در چشمانت ...
... و اینچنین در شبی آرام و بهاری وقتی نوزدهمین شمع زندگی ام را خاموش کردم چشم بستم و در آسمان ها به دنبال خدا گشتم ... و عروسکم دستانم را محکم گرفته بود تا در تاریکی های آسمان گم نشوم ... و هر دو چشم بستیم و خیره ماندیم به سقف زمین ... و عهد بستیم ... عهد بستیم تا وقتی روی زمینیم بچه بمانیم ...
هفت تا هشت سال ،
برای زندگی کافیست !
هفت یا هشت سال ... خلاص !
بقیه اش نقدی مزورانه است !
زنبور زهرآگین خیانت متورم می کند هیکل ها را
و ما با خون فاسد خود به سفرهای بزرگ می رویم !
پیراهن های بزرگ می پوشیم !
خانه های بزرگ می سازیم !
حرف های بزرگ می زنیم
و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را
به هق هق آرام تخفیف می دهیم در مناسبات بزرگ !
می گویند : پادزهر را از زهر می گیرند
می شنویم از گلوی گشاد خود
و پاهای بزرگ خود را به زمین می کوبیم
تا تنها صدای موجود عبور حجم بزرگ ما
در کوچه های بزرگ باشد ،
کوچه هایی که در کودکی بارها در آن گم شده بودیم ...
(پناهی)
خیلی نوشتم ... تا بهترین باشد برای امروز ... اما ... هیچ کدام آن نشد که می خواستم ... پس ساده می گویم:
یا مقلب القلوب و الابصار ...
یا مدبر الیل و النهار ...
یا محول الحول و الاحوال ...
حول حالنا الی احسن الحال ...
سال نو مبارک ... سبز باشید.
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی