
(خودم)

عروسک بچگی ها امروز خیره مانده بود به چشمانم
و هی منتظر بود تا برایش بگویم ،
من اما ، فقط پاسخ نگاهش را می دادم
-بگو برایم کودکم ...
و او مرا دوباره کودکم خطاب کرده بود ...
و من به اندازه ی یک عمر برایش
گریه کرده بودم...
تمام حرفم همین بود ...
(خودم)
باید برم
در که بسته شد ،
دیگه فرقی نداره
فاصله ت با من صد متره ، یا صد قرن !
وقتی نمی بینمت ،
چشمام باشن ، یا نباشن !
وقتی نیستی دیگه ،
برام هیچی با هیچی فرق نمی کنه !
(پناهی)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی