
خو
است باران را بنویسد اما باران او را خیلی پیشتر ها نوشته بود روی سنگفرش خیابان ها ... خواست آسمان را بنویسد ... اما آسمان او را نوشته بود روی ابر ها ... خواست ببارد ... اما اشک ها باریده بودند روی سنگ ها ... دل تنگ حضور کسی شده بود که با تمام دلایل منطقی دیگران نبود ...اما با تمام دلایل خودش همیشه بود ...
وقتی تاریکی ها به اتمام می رسند همیشه سایه ی یک نفر هست که نقش می بندد روی دیوار دلت و تو گاه به همان سایه رضایت می دهی ... همان سایه تو را بس است برای حس داشتن ... برای حرف های خوب ... برای یک اضطراب ، یک دلهره ... که اگر این هم نبود ؟!
و سایه اش می شود تمام زندگی ات و تو با سایه اش زنده ای ... دل تنگ آغوشش می شوی ... ولی به همین سایه قانعی ! که اگر این سایه هم نبود؟!
چقدر هوای باریدن می کند دلت ... عجب بچه شده این روزها ... چقدر این زمستان سرد است ... مثل ... مثل حرف های نا تمام ... حرف ... چقدر حرف کم می آید این روزها... و چقدر ذهن خسته ات بد می نگارد کلمات را کنار هم ... و تو آنقدر خسته که فقط می باری ... روز شمار لحظه ها شده ای؟؟ لحظه های تنهایی؟
کسی یک روز می آید ... و تو ، تمام زندگی تو ، تمام ذهن تو می شود شادی ... کسی یک روز می آید و تو تمام خاطراتت را نشانش می دهی و با هم با صدای بلند به آن ها می خندید ... و به ورق های دفتر آبی ات ... تو چشمانت را نشانش می دهی و چقدر به اشک هایت خواهد خندید ... کسی یک روز می آید ... و ذهن تو ... چشم تو ... فکر تو می شود او ...و تو به سایه اش زنده ای ... چقدر دلت چیز هایی می خواهد که خیلی دور است ! ولی ... کسی یک روز می آید و تو با تمام وجود فریاد خواهی کشید ، اشک خواهی ریخت ، بغض خواهی کرد که : مرا به یک سایه وا گذاشتی؟ و او مبهوت خواهد ماند به حرکات دیوانه وار دستانت که بالا و پایین می روند ... و تو بغض خواهی کرد که : مرا در این خاکستری ها تنها رها کردی ؟ و او نیز بغض خواهد کرد به چشمان بی رمقت که عجیب کم سو شده ...و در آغوشش غرق خواهی شدو تمام فریادت را سکوتی پر خواهد کرد و تو نیز سایه خواهی شد ... سایه ای که نقش می بندد به دیوار دلی ... سایه ای که با دلایل تو همیشه هست !
(خودم)
چند روزی از یلدا می گذره ... مسعود عزیز دستم رو گرفت و منو به این بازی کشید ...
5 اعتراف کودکانه ی من:
1.متولد 27 فروردین 1367 ...
2. عاشق بچه های کوچولو و از بزرگترین آرزوهام داشتن یه مهد کودک یا شیر خوار گاه
3. خیلی زود رنج و ... به قول بقیه لوس و دیوونه که با هر چیز کوچیکی گریه می کنم
4. امکان نداره این چند مورد رو بخورم: خورش بادمجان ، فسنجان ، کدو ، دلمه ، شیرین پلو ، باقالی پلو ، کلم پلو ، کله پاچه ، شویت پلو ، پیاز ، سیر ، شیر ، خرمالو ، انجیر ، گلابی ، طالبی ، به ، هر نوع سبزی به جز شاهی ، شلغم ، میگو و .... و ........
5. کتاب محبوبم: شازده کوچولو ...
من هم دست های 5 نفر از دوستان خوبم را می گیرم و به این بازی دعوتشون می کنم:
4. بهاره گلم بهار بازی نکرد ! جاش سیاوش گلم بازی می کنه
دخترک آن قدر خسته که توان پلک زدن نداشت ... و سیاهی ها آن قدر زیاد که نور دیده می شد و نورها آنقدر وسیع که لکه های سیاهی به چشم می آمد و تنهایی ها ... آه ... تنهایی ها آن قدر بزرگ که هیچ به چشم نمی آمد ... و سکوت آن قدر آرام می نمود که جیغ می کشید در گوش ها و آرامش ... آه ... آرامش آن قدر غریب که بی هویت می نمود و چیزی مثل پروانه در دور دست ها خود نمایی می کرد ... و افسوس ها و حسرت ها کسی را به جایی هدایت نمی کرد ...و چیزی شبیه پروانه هم چنان خود نمایی می کرد... و دوستی ها آنقدر کم ... آن قدر زیاد ... که همه را دل تنگ می نمود ... و دل ها ... آه... دل ها آن قدر گرفته بود که سنگ کوچکی را می نمود که هیچ نبود ... و هیچ ها آن قدر عمیق بودند که زندگی را زوالی گرفته بود و چیزی شبیه پروانه هم چنان در دور دست ها خود نمایی می کرد ... و آدم ها گاه به دوردست ها می شتافتند ... گاه می سوختند ... و گاه بی راهه بر می گزیدند ... و چیزی شبیه پروانه در دور دست ها خود نمایی می کرد ... و دخترک چنان خسته بود که توان پلک زدن نداشت ... و زمان می دوید ... هر لحظه بیشتر از پیش می دوید ... و سیاهی ها آنقدر زیاد ... نور ها آن قدر وسیع ... تنهایی ها آن قدر بزرگ ... سکوت آن قدر آرام ... آرامش آنقدر غریب که ناگهان چیزی شبیه پروانه بال گشود ، سیاهی ها نورها را شکافتند و نورها سیاهی ها را به دوزخ بردند و سکوت ها به هلهله تبدیل شدند و آرامش ها رفیق مردمان شدند و همه چیز خوب بود و چیزی شبیه پروانه بال گسترده بود و به خود می بالید ... و دخترک آن قدر خسته بود که هیچ وقت پلک نمی زد ... و زمین ... آه زمین ... تنهایی های دخترک را به آغوش کشیده بود!!!
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی