تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
سه شنبه نوزدهم دی 1385

خو

است باران را بنویسد اما باران او را خیلی پیشتر ها نوشته بود روی سنگفرش خیابان ها ... خواست آسمان را بنویسد ... اما آسمان او را نوشته بود روی ابر ها ... خواست ببارد ... اما اشک ها باریده بودند روی سنگ ها ... دل تنگ حضور کسی شده بود که با تمام دلایل منطقی دیگران نبود ...اما با تمام دلایل خودش همیشه بود ...

وقتی تاریکی ها به اتمام می رسند همیشه سایه ی یک نفر هست که نقش می بندد روی دیوار دلت و تو  گاه به همان سایه رضایت می دهی ... همان سایه تو را بس است برای حس داشتن ... برای حرف های خوب ... برای یک اضطراب ، یک دلهره ... که اگر این هم نبود ؟!

و سایه اش می شود تمام زندگی ات و تو با سایه اش زنده ای ... دل تنگ آغوشش می شوی ... ولی به همین سایه قانعی ! که اگر این سایه هم نبود؟!

چقدر هوای باریدن می کند دلت ... عجب بچه شده این روزها ... چقدر این زمستان سرد است ... مثل ... مثل حرف های نا تمام ... حرف ... چقدر حرف کم می آید این روزها... و چقدر ذهن خسته ات بد می نگارد  کلمات را کنار هم ... و تو آنقدر خسته که فقط می باری ... روز شمار لحظه ها شده ای؟؟ لحظه های تنهایی؟

کسی یک روز می آید ... و تو ، تمام زندگی تو ، تمام ذهن تو می شود شادی ... کسی یک روز می آید و تو تمام خاطراتت را نشانش می دهی و با هم با صدای بلند به آن ها می خندید ... و به ورق های دفتر آبی ات ... تو چشمانت را نشانش می دهی و چقدر به اشک هایت خواهد خندید ... کسی یک روز می آید ... و ذهن تو ... چشم تو ... فکر تو می شود او ...و تو به سایه اش زنده ای ... چقدر دلت چیز هایی می خواهد که خیلی دور است ! ولی ... کسی یک روز می آید و تو با تمام وجود فریاد خواهی کشید ، اشک خواهی ریخت ، بغض خواهی کرد که : مرا به یک سایه وا گذاشتی؟ و او مبهوت خواهد ماند به حرکات دیوانه وار دستانت که بالا و پایین می روند ... و تو بغض خواهی کرد که : مرا در این خاکستری ها تنها رها کردی ؟  و او نیز بغض خواهد کرد به چشمان بی رمقت که عجیب کم سو شده ...و در آغوشش غرق خواهی شدو تمام فریادت را سکوتی پر خواهد کرد و تو نیز سایه خواهی شد ... سایه ای که نقش می بندد به دیوار دلی ... سایه ای که با دلایل تو همیشه هست !

(خودم)

+ نوشته شده در 2:18 توسط نوشین
سه شنبه نوزدهم دی 1385
وبلاگم یک ساله شد !
+ نوشته شده در 1:32 توسط نوشین
یکشنبه دهم دی 1385

 

چند روزی از یلدا می گذره ... مسعود عزیز دستم رو گرفت و منو به این بازی کشید ...

5 اعتراف کودکانه ی من:

 

1.متولد 27 فروردین 1367 ...

                                              

2. عاشق بچه های کوچولو و از بزرگترین آرزوهام داشتن یه مهد کودک یا شیر خوار گاه

3. خیلی زود رنج و ... به قول بقیه لوس و دیوونه که با هر چیز کوچیکی گریه می کنم

4. امکان نداره این چند مورد رو  بخورم: خورش بادمجان ، فسنجان ، کدو ، دلمه ، شیرین پلو ، باقالی پلو ، کلم پلو ، کله پاچه ، شویت  پلو ، پیاز ، سیر ، شیر ، خرمالو ، انجیر ، گلابی ، طالبی ، به ، هر نوع سبزی به جز شاهی ، شلغم ، میگو و .... و ........

5. کتاب محبوبم: شازده کوچولو ...

 

من هم دست های 5 نفر از دوستان خوبم را می گیرم و به این بازی دعوتشون می کنم:

 

1. خواهر نازم مینو

2. رضای عزیزم

3. اشکان خوبم

4. بهاره گلم بهار بازی نکرد ! جاش سیاوش گلم بازی می کنه

5. حامد مهربونم

 

 

+ نوشته شده در 16:41 توسط نوشین
جمعه یکم دی 1385
زمین ...

و زمین دلتنگی های دخترک را به آغوش خریده بود!!!دخترک آن قدر خسته که توان پلک زدن نداشت ... و سیاهی ها آن قدر زیاد که نور دیده می شد و نورها آنقدر وسیع که لکه های سیاهی به چشم می آمد و تنهایی ها ... آه ... تنهایی ها آن قدر بزرگ که هیچ به چشم نمی آمد ... و سکوت آن قدر آرام می نمود که جیغ می کشید در گوش ها و آرامش ... آه ... آرامش آن قدر غریب که بی هویت می نمود و چیزی مثل پروانه در دور دست ها خود نمایی می کرد ... و افسوس ها و حسرت ها کسی را به جایی هدایت نمی کرد ...و چیزی شبیه پروانه هم چنان خود نمایی می کرد... و دوستی ها آنقدر کم ... آن قدر زیاد ... که همه را دل تنگ می نمود ... و دل ها ... آه... دل ها آن قدر گرفته بود که سنگ کوچکی را می نمود که هیچ نبود ... و هیچ ها آن قدر عمیق بودند که زندگی را زوالی گرفته بود و چیزی شبیه پروانه هم چنان در دور دست ها خود نمایی می کرد ... و آدم ها گاه به دوردست ها می شتافتند ... گاه می سوختند ... و گاه بی راهه بر می گزیدند ... و چیزی شبیه پروانه در دور دست ها خود نمایی می کرد ... و دخترک چنان خسته بود که توان پلک زدن نداشت ... و زمان می دوید ... هر لحظه بیشتر از پیش می دوید ... و سیاهی ها آنقدر زیاد ... نور ها آن قدر وسیع ... تنهایی ها آن قدر بزرگ ... سکوت آن قدر آرام ... آرامش آنقدر غریب که ناگهان چیزی شبیه پروانه بال گشود ، سیاهی ها نورها را شکافتند و نورها سیاهی ها را به دوزخ بردند و سکوت ها به هلهله تبدیل شدند و آرامش ها رفیق مردمان شدند و همه چیز خوب بود و چیزی شبیه پروانه بال گسترده بود و به خود می بالید ... و دخترک آن قدر خسته بود که هیچ وقت پلک نمی زد ... و زمین ... آه زمین ... تنهایی های دخترک را به آغوش کشیده بود!!!

(خودم)

+ نوشته شده در 1:13 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)