
یه روزی زمینُ ترکش می کنم
زمینُ !
یه روز !
شاید ... آخ ! اگه ولوم می تونست بپره !
چی می شد ؟
پنجره اتاقُ می کندمُ می بستم به باربندشُ
زمینُ ترک می کردم !
می رفتم ، می رفتم ، می رفتم ... تا هیچ جا !
تو هیچ جا پنجره را می کاشتم به تماشا !
نمی گفتی نور !
نمی گفتی خاک !
به عشق نگاهت اون جا
یه دنیا می ساختم غوغا
که همه ی زمین جهان سومش می شد !
من و تو دو ریلیم که قطار پر از پوکه ی عمررُ
از هیچ به هیچ می رسونیم
و زمین سر گردونی ما رُ پیوسته تکرار می کنه ... !
(پناهی)

واژه ها که ته بکشن ... از صبح های تکراری که خسته بشی ... به شب های بیهوده و بیخود که برسی ... جای خالی و نبودن ها رو که بفهمی ... وقتی تازه بفهمی که چه قدر خسته ای از هوای ابری بعد تا آفتاب می زنه با خودت بگی : اه نور چشمم رو می زنه ... دوباره آرزو کنی هوا ابری بشه باز ابر بشه و تو باز بگی لعنت به این هوا ... از حرف زدن که خسته بشی و سکوت رو به همه چیز ترجیح بدی ... از همه ی رنگ ها که خسته بشی و وقتی بگن تو واقعا چه رنگی رو دوست داری و تو توی ذهنت دنبال یک رنگ خاص بگردی و نباشه ... وقتی که داشتن و نداشتن برات فرقی نکنه ... وقتی برات مهم نباشه شبه یا روزه ... آره اون وقته که خیلی ها می گن دلت گرفته ... یه چیزی شبیه دلتنگی ... خودت نمی دونی چته ... از حرف زدن بقیه خسته می شی ... دلت می خواد جیغ بکشی از ته دل ... دلت می خواد توی سرما بلرزی و هوای سرد و بفرستی توی ریه هات ... دلت می خواد نفهمی ... ندونی ... وقتی از فکر کردن هم خسته می شی باز به این فکر می کنی که چت شده؟؟ بعد باز یادت میاد جایی رو که خالی شده ... نمی فهمی چه طوری ... فقط می دونی اون موقع زمستون بود ... فقط می دونی هیچ رنگی رو دوست نداری ... فقط می دونی واسه داشتن بقیه واقعا هیچ کاره ای ... فقط میدونی که ... یکی این وسط کم شده ... و تو ؟ ... آره تو دلت خیـلـــــــــی گرفته ... خیلی!
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی