تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
یکشنبه نوزدهم آذر 1385

یه روزی زمینُ ترکش می کنم

زمینُ !

یه روز !

شاید ... آخ ! اگه ولوم می تونست بپره !

چی می شد ؟

پنجره اتاقُ می کندمُ می بستم به باربندشُ

زمینُ ترک می کردم !

می رفتم ، می رفتم ، می رفتم ... تا هیچ جا !

تو هیچ جا پنجره را می کاشتم به تماشا !

نمی گفتی نور !

نمی گفتی خاک !

به عشق نگاهت اون جا

یه دنیا می ساختم غوغا

که همه ی زمین جهان سومش می شد !

من و تو دو ریلیم که قطار پر از پوکه ی عمررُ

از هیچ به هیچ می رسونیم

و زمین سر گردونی ما رُ پیوسته تکرار می کنه ... !

(پناهی)

+ نوشته شده در 2:22 توسط نوشین
چهارشنبه یکم آذر 1385

....

واژه ها که ته بکشن ... از صبح های تکراری که خسته بشی ... به شب های بیهوده و بیخود که برسی ... جای خالی و نبودن ها رو که بفهمی ... وقتی تازه بفهمی که چه قدر خسته ای از هوای ابری بعد تا آفتاب می زنه با خودت بگی : اه نور چشمم رو می زنه ... دوباره آرزو کنی هوا ابری بشه باز ابر بشه و تو باز بگی لعنت به این هوا ... از حرف زدن که خسته بشی و سکوت رو به همه چیز ترجیح بدی ... از همه ی رنگ ها که خسته بشی و وقتی بگن تو واقعا چه رنگی رو دوست داری و تو توی ذهنت دنبال یک رنگ خاص بگردی و نباشه ... وقتی که داشتن و نداشتن برات فرقی نکنه ... وقتی برات مهم نباشه شبه یا روزه ... آره اون وقته که خیلی ها می گن دلت گرفته ... یه چیزی شبیه دلتنگی ... خودت نمی دونی چته ... از حرف زدن بقیه خسته می شی ... دلت می خواد جیغ بکشی از ته دل ... دلت می خواد توی سرما بلرزی و هوای سرد و بفرستی توی ریه هات ... دلت می خواد نفهمی ... ندونی ... وقتی از فکر کردن هم خسته می شی باز به این فکر می کنی که چت شده؟؟ بعد باز یادت میاد جایی رو که خالی شده ... نمی فهمی چه طوری ... فقط می دونی اون موقع زمستون بود ... فقط می دونی هیچ رنگی رو دوست نداری ... فقط می دونی واسه داشتن بقیه واقعا هیچ کاره ای ... فقط میدونی که ... یکی این وسط کم شده ... و تو ؟ ... آره تو دلت خیـلـــــــــی گرفته ... خیلی!

(خودم)

+ نوشته شده در 0:25 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)