تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
پاییز بود ...!

- کجا میری؟

نمی دونم.....

- برمیگردی؟

نمی دونم

- دست روی قلبت بگذار ببین هنوز صدا می ده ....؟

آره ... صداشو می شنوم

- چی میگه؟

می گه ... تاپ تاپ ... تاپ تاپ ...

- نه ... قلبت رو گفتم ... قلب که تاپ تاپ نمی کنه!

منم قلبم رو گفتم ... فقط تاپ تاپ می کنه ، فهمیدی؟؟

با بغض جواب داد: فرق قلب رو با یه تیکه سنگ که از وسط نصف شده نمی فهمی؟

.........

- واقعا نمی فهمی؟

........

و اون واقعا نمی فهمید که اون چیزی که تاپ تاپ می کنه ... یه تیکه سنگه که از وسط نصف شده  و وقتی نفس می کشه به هم می خورن و صدا می کنن: تاپ تاپ ...

عروسک بچه گی ها نگاه عاقلانه ای به دختر بچه ای که حالا خیلی بزرگ تر شده بود و نگاهش خیلی غمگین تر بود انداخت و گفت:

- قلب که تاپ تاپ نمکنه!

و اون بی حوصله سرش رو بین دستاش گرفت: باید برم ...

- ولی چشمات که هنوز برق می زنه

از حرف بی ربطی که شنیده بود به خنده افتاد ...  همینطور که می خندید گفت:

برق چشام از اینه ... و یه قطره اشک افتاد پایین ... و انقدر اشک ریخت که به هق هق افتاد ...

عروسک بچگی ها سر خم کرد: قلبت تاپ تاپ نمی کنه ... می گه تو نفس می کشی ... می گه تو مسئولی ... می گه باید باشی!

یه قطره ی دیگه افتاد پایین ... خسته ام ... و چشم بر هم گذاشت:

موندن تا وقتی معنی داره که حرفی برای گفتن باشه ... نه من ، نه قلبم ، نه هیچ چیز ... حرفی برای گفتن نداریم.

عروسک بچگی ها سرش رو رو شونه ی دختر بچه ای که حالا خیلی بزرگ ترشده بود گذاشت و اونم اشک  ریخت ... هر دو خیره موندن به قطعه سنگی که خیلی ها می گفتن یکی از بهترین ها اون جاست ...

شاخه گلی روی سنگ پرپر شد ... قطره های اشک سنگ رو شستند ... هنوز صدای سه تاری از دور به گوش می رسید ... لحظه ای بعد هیچ کس آن جا نبود ...

آری ... پاییز بود !

(خودم)

+ نوشته شده در 7:57 توسط نوشین
جمعه پنجم آبان 1385
            این جهانی که همه ش مضحکه و تکراره!

                                        تکه تکه شدن دل چه تماشا داره.

                                                                  دیده ام دیدنی دنیا را!

                                                                                     چرخه و چرخشه و پرگاره!! 

                                                                                                                (پناهی)

+ نوشته شده در 15:49 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)