
- کجا میری؟
نمی دونم
- برمیگردی؟
نمی دونم
- دست روی قلبت بگذار ببین هنوز صدا می ده ....؟
آره ... صداشو می شنوم
- چی میگه؟
می گه ... تاپ تاپ ... تاپ تاپ ...
- نه ... قلبت رو گفتم ... قلب که تاپ تاپ نمی کنه!
منم قلبم رو گفتم ... فقط تاپ تاپ می کنه ، فهمیدی؟؟
با بغض جواب داد: فرق قلب رو با یه تیکه سنگ که از وسط نصف شده نمی فهمی؟
.........
- واقعا نمی فهمی؟
........
و اون واقعا نمی فهمید که اون چیزی که تاپ تاپ می کنه ... یه تیکه سنگه که از وسط نصف شده و وقتی نفس می کشه به هم می خورن و صدا می کنن: تاپ تاپ ...
عروسک بچه گی ها نگاه عاقلانه ای به دختر بچه ای که حالا خیلی بزرگ تر شده بود و نگاهش خیلی غمگین تر بود انداخت و گفت:
- قلب که تاپ تاپ نمکنه!
و اون بی حوصله سرش رو بین دستاش گرفت: باید برم ...
- ولی چشمات که هنوز برق می زنه
از حرف بی ربطی که شنیده بود به خنده افتاد ... همینطور که می خندید گفت:
برق چشام از اینه ... و یه قطره اشک افتاد پایین ... و انقدر اشک ریخت که به هق هق افتاد ...
عروسک بچگی ها سر خم کرد: قلبت تاپ تاپ نمی کنه ... می گه تو نفس می کشی ... می گه تو مسئولی ... می گه باید باشی!
یه قطره ی دیگه افتاد پایین ... خسته ام ... و چشم بر هم گذاشت:
موندن تا وقتی معنی داره که حرفی برای گفتن باشه ... نه من ، نه قلبم ، نه هیچ چیز ... حرفی برای گفتن نداریم.
عروسک بچگی ها سرش رو رو شونه ی دختر بچه ای که حالا خیلی بزرگ ترشده بود گذاشت و اونم اشک ریخت ... هر دو خیره موندن به قطعه سنگی که خیلی ها می گفتن یکی از بهترین ها اون جاست ...
شاخه گلی روی سنگ پرپر شد ... قطره های اشک سنگ رو شستند ... هنوز صدای سه تاری از دور به گوش می رسید ... لحظه ای بعد هیچ کس آن جا نبود ...
آری ... پاییز بود !
(خودم)
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره.
دیده ام دیدنی دنیا را!
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
(پناهی)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی