
یه چیزی، یه حسی، یه غمی باید قلم رو دیوونه کنه که روی ورق بچرخه و بچرخه و بچرخه و بنویسه و بشکنه و بارونی کنه و ... گاهی به فکر بندازه ... نه چیزی، نه حسی، نه حتی غمی ... چند وقته قلمم رو دیوونه نمی کنه برای نوشتن. من خسته ام ... قلمم خسته ست.بوی بارون پیچیده تو گلوم ... نفس عمیق که می کشم بوی بارون میشه یه بغض ... یه بغض تلخ. هنوز داره بارون میاد... قلم یاری نمی کنه ... یه کسی مرده ... من مردم، قلمم مرده.نه چیزی، نه حسی، نه غمی هیچ چیز ما دو تا رو دیوونه نمی کنه. دیوونه نمی کنه که روی ورق گم بشیم تا من اشک بریزم اشک زلال، قلمم اشک بریزه اشک سیاه و این دو یه معجون بسازن یه معجون که وقتی سر بکشیش یه حس عجیب داشته باشی ... فکر کنم هر دو مردیم. نه چیزی، نه حسی، نه حتی غمی هیچ چیز ما دو تا رو دیوونه نمی کنه برای خط خطی کردن ورق هایی که زیر دستم مچاله می شن و پرت می شن یه گوشه ... انگار نوشتن هم آرومم نمی کنه.اما خوبه که آدم بتونه از گریه های یکی دیگه آروم بشه، بارونی بشه و گاهی فکر کنه که راستی ماروی این زمین بین این همه آدم، بین این همه ابر، بین این همه برگ برای چی هستیم ...نه چیزی ، نه حسی، نه حتی غمی ... فقط مثل همیشه ... حسین پناهی:
ما تماشاچیانی هستیم،
که پشت درهای بسته ماندهایم!
دیر آمدهایم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است(پناهی)
(خودم)

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم ... وقتی می خواند نمی شنیدم ... وقتی دیدم که نبود ... وقتی شنیدم که نخواند ...! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت، می جوشد و می نالد، تشنه ی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش، و بعد ... عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از نبودن تو می گداخت!
(علی شریعتی)
تصمیم می گیری که بری. بری و نادیده بگیری.چشمات نیمه بازه و فضای خاکستری اتاق یه جورایی دلتنگت می کنه. اون طرف تر چند تا عکس ، چند تا تیکه ورق پاره ، چند تا خط خطی و روی یکی از ورق ها یه نقاشی که از بچگی همه ی جاهای خالی دفتر هات رو با اون پر می کردی.
و به یاد میاری دست های مهربونی رو که حالا قصد داری ازشون فاصله بگیری. تو تصمیم داری بری اما جلوی چشمات چیز هایی هست که این اجازه رو بهت نمی ده.
چشمات رو می بندی که نبینی که راحت بری که نباشی. می بندی چشمات رو اما باز هم تصویر اون ذهنت رو پر می کنه. نه ... انگار ول کن نیست. تو می خوای نا دیده بگیری. می خوای بری. اون مقاومت نمی کنه. فریاد نمی زنه. توضیح نمیده. فقط نگاه می کنه. فقط سکوت می کنه. فقط سکوت می کنه. و تو می خوای نا دیده بگیری.
ورق می زنی برگ خاطرات رو چشمت می خوره به نوشته ی آشنایی که برای چند وقته پیشه:
"یه روزی نگاه می کنی می بینی نیست .داد می زنی، فریاد می کشی، اشک می ریزی اما نه... دیگه نیست صداش می زنی قسمش می دی به خدا... اما دیگه رفته حالا دیگه یه گوشه می شینی و به کارایی که کردی فکر می کنی چه قدر آزارش دادی؟ چه قدر ناراحتش کردی؟ می دونی چند شب به خاطرت گریه کرد؟ اما موند... موند... چون دوست داشت... حالا دیگه نیست... آرزو می کنی برگرده... خدایا...اگه برگرده...! یه دفعه می بینی از پشت پنجره یکی بهت لبخند می زنه. آره بازم برگشته... انگار اون بیشتر دوست داره؛ آخه چشماش قرمزتره...هرکس چشماش قرمزتره عاشق تره"
"هر کس چشماش قرمزتره عاشق تره" راستی چشمای کی قرمزتره؟ چشمای تو بستس. تو می خوای نبینی. می خوای نباشی. نمی دونی چرا. ولی ...
وقت رفتن می رسه. نگات می کنه، نگاش می کنی. بغض می کنه، نگاش می کنی. اشک می ریزه، نگاش می کنی. حدس می زنی چشمای اون قرمز تر باشه.
آخرین بوسه و حالا تو رفتی ...
تو رفتی خیلی آروم و اون چشم دوخته به سایه ات و تو گم شدی توی تاریکی آخر کوچه.
تو می ری. دور می شی. بغض می کنی. اشک می ریزی. تو شیشه ی یه گل فروشی خودت رو می بینی اما این بار تنهای تنها. نگاهت به چشمات میفته.
-راستی چشمای کی قرمزتره؟
می ری. خیلی دور می شی.با شاخه گلی که حالا تنها همراهته. سکوت می کنی. فکر می کنی. هوا سرده. باد میاد ، باد سرد. نفس می کشی و ریه هات پر میشه از سرما. چشمات بازه اما دیگه اون جلوت نیست.
دونه دونه گلبرگ ها رو میکنی:
-چشمای من قرمز تره ... چشمای اون قرمز تره ... چشمای من ... چشمای اون ... و یه دفعه تو ذهنت یه اتفاقی میفته. یه چیزی که باعث میشه به خودت لعنت بفرستی:
-لعنت به تو
همه ی گلبرگ های باقی مونده رو با قدرت تموم از جا میکنی و به دست باد می سپریشون ...
یه اتفاقی افتاده و تو می خوای نا دیده بگیری. می خوای ندونی. می خوای نفهمی ولی اون اتفاق افتاده. اتفاقی که نمی دونی دقیقا چیه ... تو می خوای سنگ باشی. خیلی سنگ. توی آب خودت رو می بینی. چشمات رو می بینی. چرا خیس اشکه؟ چرا قرمزه؟ راستی ... چشمای کی قرمز تره؟
یه قاصدک چند تا چرخ بالای سرت می خوره و میفته رو آب. تو سعی می کنی نبینیش ولی اون روی آب جلوی چشمات می رقصه ... برش می داری ... ازش می پرسی :
-چشمای کی قرمز تره و بعد ... اون رو دوباره به دست باد می دی ...
هوا تاریکه... کنار یه آتیش می شینی و گوش می دی به صدای سه تاری که تنها صدای مشترک بین تو و اونه ...
و تو اشک می ریزی خیلی زیاد ... گرمای دستی گونه هات رو لمس می کنه ... ولی تو باز هم می خوای نفهمی... اما یه دفعه نگاهت به چشمانی میفته که تو رو نگاه می کنه ... باز هم اون اومده با چشمانی که حدس می زنی قرمز تر از چشمان تو باشه و قاصدکی که تو ی مشتش پنهون کرده ...
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی