
وقت هایی هست که آدم نمی تونه بنویسه ... کسانی هستند که قبل از تو تمام حرف های دلت رو زدن یا شاید حرف هایی که فقط و فقط مال خودشونه و تو با خوندنشون آروم میشی و همین کافیه برای غرق شدن و نفهمیدن و فهمیدن و همه چیز و همه چیز ... از خوندن شعر های پناهی لذت می برم و این که اگه حوصله ندارین بخونین لطفا بی خودی نظر ندین که خیلی قشنگ بود چون این رو خودم می دونم وقتی این طوری برای این شاعر به خصوص نظر می دین اصلا قشنگ نیست(قشنگ یعنی تعبیر عاشقامه ی اشکال )... مرسی.
...
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یک جا همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه ام را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد به این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود
نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می سرود
...
آری یکی یکی می مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
...
حرمت نگه دار گلم... دلم ... اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بی داد گاه خود آورده ام
همین!
نه...نه ، به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز ، زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟
خمره های منقوش در حجره های میراث ،
عرفان لایت با طعم نعناع ،
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان هم زمان زمزمه می کنند
پس ادامه می دهم سر گذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود...
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است ... نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم ...
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمدن
مستطیل های جادو ، مربع های جادو ،
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه ی شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره ی دو زن
سر شانه نکردم که ایال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم به معجزه ای کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم همه ی راز هایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای مو هایم
آری گلم ... دلم ... حرمت نگه دار ... کاین اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سر گذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند ... تا کی؟
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم ... دلم ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند
با سلام، عطر آویشن
(حسین پناهی)
"در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود"
و "کلمه"بی زبانی که بخواندش ، و بی"اندیشه"ای که بداندش،چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ، و با"نبودن"چگونه می توان "بودن"؟
و خدا بود و با او ، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرف هایی هست برای "گفتن" ،
که اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای "نگفتن" ;
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرف هایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ،
و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ،
حرف های بی تاب و طاقت فرسا ،
که هم چون زبانه های بی قرار آتشند ،
و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند ،
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند ...
اینان هماره در جست و جوی "مخاطب" خویشند ،
اگر یافتند ، یافته می شوند ...
...و
در صمیم "وجدان" او، آرام می گیرند.
و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و ،دمادم ،حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.
و خدا ، برای نگفتن حرف های بسیار داشت ، که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد ، و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تاست و خدا یکی بود.
هر کسی ، به اندازه ای که احساسش می کنند"هست".
هر کسی را نه بدان گونه که هست ، احساس می کنند، بدان گونه که "احساسش" می کنند هست...
(علی شریعتی)

(حسین پناهی)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی