
چه زندگی سرشار و لذت بخشی است که آدمی در کنار معشوقی دل خواه زندگی کند، بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد ، وصالی در تنهایی مطلق خویش، با عزیزی که هست و ... نیست.
(علی شریعتی)
خطوط در هم می پیچیدند. من، تنها، آرام. فقط صدای قلم می آمد که ورق را خراش می داد. دلم گرفته بود. به انزوای درخت ها می اندیشیدم و بارانی که چه غمگین می بارید و باز هم صدای همان سه تار همیشگی. به سکوت پر صدای دیوار ها می اندیشیدم به هجوم ناگهانی یک رنگ سبز ... به عروسک های تنهایم و به ماهی قرمزی که زندانی من بود. ماهی بیچاره!
یک اسیر قرمز پوش که چشمانش پر بود از حسرت دریا. چقدر دلم برایش می سوخت. ماهی من اگر اسیر دریا هم می شد حتما می مرد.
چون هیچ کس به او یاد نداده بود که دریا آنقدر بزرگ است که او را در خود گم خواهد کرد. هیچ کس به یاد نداده بود چطور زندگی کند. هیچ کس یاد نداده بود ...
و من مسوول ماهی کوچکم بودم. ماهی کوچکی که نمی دانست دریا چیست.
تمام هستی او خلاصه شده بود در یک تنگ. و من مسوول تنهایی او بودم دلم فرمان آزادی او را نمی داد. . و او در آب غمگین می رقصید.
دلم یاد سهراب می کرد:
" فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی بی کران باشد"
قلمم با این حرف شکست.خط های در هم پیچیده متوقف شدند. تمام حرف هایم خلاصه شد در چشمانم و چکید روی ورق و ماهی نقاشی ام جان یافت. یک اسیر قرمز پوش دیگر ... چقدر بی رحم و خود خواه شده بودم. دلم آرام گفت: ماهی برای دریاست. فرمان آزادی داد.
رنگ سبزی که به قلبم هجوم آورده بود مرا وادار به زمزمه کرد که:
من خودم به ماهی خواهم آموخت که دریا چیست .خودم خواهم آموخت که چگونه زندگی کند. من خودم او را به دریا خواهم سپرد ...
فردا دریایی خواهم کشید و خطوط ذهنم را اسیر دریا خواهم کرد و ماهی را در دریا جان خواهم داد. و اشک هایم را نیز به دریا خواهم داد. دریا از ماهی کوچک نگهداری خواهد کرد و من هر روز به این امید که ماهی من یک جایی میان دریاست به آن خیره خواهم ماند.
به قول مسافر کوچولو: "اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که توی کرورها و کرور ها ستاره یکی ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: گل من یک جایی میان آن ستاره هاست."
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی