
- از کجا برات بگم؟
از اون جایی بگو که آدم دلش می گیره.
- از کدوم لحظش؟
همون لحظه که یهو بار غم می شینه رو دلش.
- بگم چه قدر سخته وقتی آدم دلش می گیره؟ برات بگم چه حسیه؟
آره بگو. برام بگو وقتی آدم دل تنگ می شه چی کار می کنه؟
- آدم... ای وای از این آدم ... بهترین حالتی که می تونه یه آدم داشته باشه همون لحظه ای که دلش می گیره. انقدر آروم و بی کس نشون می ده که دلت می خواد محکم بگیری تو بغلت و دلداریش بدی. آدم وقتی دلش می گیره خیلی آدم میشه!
نگفتی چی کار می کنه؟
- گریه می کنه. اشک می ریزه ... اشک می ریزه ...
گریه چیه؟
- گریه، فوران احساس آدم هاست. وقتی آدم خیلی غمگین میشه احساسش به پاک ترین چیزی که هست تبدیل میشه و از چشماش می ریزه پایین. مثل بارون، حتی زیباتر.
حالا این احساس چیه که فوران می کنه؟
- احساس ... احساس یه چیزیه توی قلب و دل آدم. قشنگترین وضع ممکنش عشقه.
بدترین وضع ممکن چی؟
- بهش می گن نفرت. ندونی چیه بهتره.
می شه برام یه کم گریه کنی من غم و احساست رو ببینم؟
- گریه کنم ! بی خودی که نمیشه.
پس چه جوری میشه؟
- چه جوری بگم. مثلا تا حالا شده دلت برای کسی تنگ بشه؟ تا حالا شده بخوای یه کسی باشه ولی نباشه؟ تا حالا شده زور زوری بهت بگن دیگه نیست ولی باور نکنی؟ تا حالا شده؟
یه دفعه صداش اوج گرفت: تا حالا شده بخوای اسم کسی رو فریاد بزنی و نتونی؟
قطره های کوچیک اشک از چشماش می ریخت پایین و اون آروم و آروم تر می شد.
سرشو گذاشت روی زانوش گفت :حالا فهمیدی اشک چیه؟ دلم خیلی گرفته!
"راستی راستی چه قدر آروم و تنها به نظر می رسید"
عروسک بچگی ها سر خم کرد و گفت: گریه فوران احساس آدم هاست، بهترین وضع ممکنه احساس عشقه و قشنگ ترین لحظه ی آدم وقتیه که اشک می ریزه و من اشک رو حس کردم. دل من هم خیلی گرفته!
و حالا فقط سکوت بود و سکوت.
صدای سه تاری از دور می آمد...
(خودم)
وقتی که خیلی آروم پرت شدم روی تخت و سعی کردم بغضم رو قورت بدم دلم می خواست با سر برم توی دیوار .چرندیات ذهنم همگی هجوم آورده بودن. دلم می خواست از یه بلندی پرت بشم پایین یه جوری که مغزم بطور عمودی فرو بره تو اما دردی حس نکنم.دلم می خواست لنگه دمپایی رو پرت کنم توی شیشه.دلم می خواست روی ارتفاع بلند با صدای بلند از ته دلم جیغ بکشم انقدر بلند که گلوم زخم بشه و هیچ کس هم با تعجب نگام نکنه!
دلم می خواست تنها راه برم.بارون بیاد ، باد بیاد. دلم نمی خواست وجود کسی رو حس کنم حتی وجود خودم. چه قدر سخت بود پنهون کردن اون همه اشک. چه قدر دلم می خواست تو یه تیمارستان روانی بودم اون موقع هر کاری دلم می خواست می کردم یه دفعه نصفه شبی جیغ می زدم کسی نمی گفت این چشه همه می دونستن دیوونم. دلم می خواست انقدر بخندم که گریه کنم. دلم می خواست کسی بهم فکر نکنه. مامانم نگرانم نباشه ، بابام برام غصه نخوره. دلم می خواست نباشم ، نه که بمیرم یا خودم رو بکشم. یه جوری گم بشم که ...
کاش آدم نبودم. دلم می خواست هیچ چیز نباشم
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی