تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... !عطر آویشن

!عطر آویشن

و آویشن حرمت چشمان تو بود

ابلیس گفت: مرا از سجده به آدم معاف کن. آنوقت ترا چنان عبادت کنم که کسی نکرده باشد.

خدا گفت: مرا آنطور که می خواهم عبادت کن نه آنطور که خودت می خواهی.

ابلیس گفت: پس این همه عبادتی که تا به حال کرده ام چه می شود؟ به ازای آن حوائجم را برآورده می کنی؟

خدا گفت: حوائج دنیایی ات را.

ابلیس گفت: به من تا یوم الدین مهلت بده.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: مرا بر بنی آدم مسلط گردان.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: مرا در او چونان خون در رگهایش جاری کن.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: به ازای هر فرزند به آدم، دو فرزند به من بده.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: بنی آدم مرا نبیند و من او را ببینم.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: به هر شکل که بخواهم بتوانم تمثل پیدا کنم.

خدا گفت: دادم.

ابلیس کمی فکر کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید. گفت: زدنی، تو زیادش کن به فضل خودت (این را اون بالا یاد گرفته بود.)

خدا گفت: در سینه ابناء بشر برای تو اوطانی (جمع وطن) قرار می دهم.

اینجا بود که ابلیس گفت: من همه ابناء بشر را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را.

(؟)

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:27 توسط نوشین| |

 

 

پسرک کوچولو گفت:"گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد."

پیر مرد گفت:"از مال منم همین طور."

پسرک کوچولو به نجوا گفت:"شلوارمو خیس می کنم."

پیر مرد خندید و گفت:"من هم همینطور."

پسرک کوچولو گفت:"من اغلب گریه می کنم."

پیر مرد سرش را به توافق تکان داد و گفت:"من هم همینطور."

پسرک کوچولو گفت:"اما بد تر از همه این که انگار آدمای بزرگ توجهی به من ندارند."

و او گرمای دستی پر چین و چروک و پیری را احساس کرد.

پیر مرد کوچک اندام گفت:"منظورتو خوب می فهمم"

 

 Shel Silverstein

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:5 توسط نوشین| |

اینجا گرچه انتظار را با آهی که پشت پنجره هاست می کشیم و تمام می شویم...اما...بیا...مثل بادبادکی که یک عمرروی بام ایستاده... آخرین حرفم نشستن کنار توست.

(گ-موسوی از کتاب پا برهنه تا صبح)

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:28 توسط نوشین| |

Design By :