!عطر آویشن
و آویشن حرمت چشمان تو بود
ابلیس گفت: مرا از سجده به آدم معاف کن. آنوقت ترا چنان عبادت کنم که کسی نکرده باشد. خدا گفت: مرا آنطور که می خواهم عبادت کن نه آنطور که خودت می خواهی. ابلیس گفت: پس این همه عبادتی که تا به حال کرده ام چه می شود؟ به ازای آن حوائجم را برآورده می کنی؟ خدا گفت: حوائج دنیایی ات را. ابلیس گفت: به من تا یوم الدین مهلت بده. خدا گفت: دادم. ابلیس گفت: مرا بر بنی آدم مسلط گردان. خدا گفت: دادم. ابلیس گفت: مرا در او چونان خون در رگهایش جاری کن. خدا گفت: دادم. ابلیس گفت: به ازای هر فرزند به آدم، دو فرزند به من بده. خدا گفت: دادم. ابلیس گفت: بنی آدم مرا نبیند و من او را ببینم. خدا گفت: دادم. ابلیس گفت: به هر شکل که بخواهم بتوانم تمثل پیدا کنم. خدا گفت: دادم. ابلیس کمی فکر کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید. گفت: زدنی، تو زیادش کن به فضل خودت (این را اون بالا یاد گرفته بود.) خدا گفت: در سینه ابناء بشر برای تو اوطانی (جمع وطن) قرار می دهم. اینجا بود که ابلیس گفت: من همه ابناء بشر را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را. (؟) پسرک کوچولو گفت:"گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد." پیر مرد گفت:"از مال منم همین طور." پسرک کوچولو به نجوا گفت:"شلوارمو خیس می کنم." پیر مرد خندید و گفت:"من هم همینطور." پسرک کوچولو گفت:"من اغلب گریه می کنم." پیر مرد سرش را به توافق تکان داد و گفت:"من هم همینطور." پسرک کوچولو گفت:"اما بد تر از همه این که انگار آدمای بزرگ توجهی به من ندارند." و او گرمای دستی پر چین و چروک و پیری را احساس کرد. پیر مرد کوچک اندام گفت:"منظورتو خوب می فهمم" Shel Silverstein (گ-موسوی از کتاب پا برهنه تا صبح)
| Design By : |

