تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... سایکو: قالب‌ساز آزاد
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385
خدا-ابلیس

ابلیس گفت: مرا از سجده به آدم معاف کن. آنوقت ترا چنان عبادت کنم که کسی نکرده باشد.

خدا گفت: مرا آنطور که می خواهم عبادت کن نه آنطور که خودت می خواهی.

ابلیس گفت: پس این همه عبادتی که تا به حال کرده ام چه می شود؟ به ازای آن حوائجم را برآورده می کنی؟

خدا گفت: حوائج دنیایی ات را.

ابلیس گفت: به من تا یوم الدین مهلت بده.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: مرا بر بنی آدم مسلط گردان.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: مرا در او چونان خون در رگهایش جاری کن.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: به ازای هر فرزند به آدم، دو فرزند به من بده.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: بنی آدم مرا نبیند و من او را ببینم.

خدا گفت: دادم.

ابلیس گفت: به هر شکل که بخواهم بتوانم تمثل پیدا کنم.

خدا گفت: دادم.

ابلیس کمی فکر کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید. گفت: زدنی، تو زیادش کن به فضل خودت (این را اون بالا یاد گرفته بود.)

خدا گفت: در سینه ابناء بشر برای تو اوطانی (جمع وطن) قرار می دهم.

اینجا بود که ابلیس گفت: من همه ابناء بشر را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را.

(؟)

 

+ نوشته شده در 14:27 توسط نوشین
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
پسرک کوچولو و پیر مرد

 

 

پسرک کوچولو گفت:"گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد."

پیر مرد گفت:"از مال منم همین طور."

پسرک کوچولو به نجوا گفت:"شلوارمو خیس می کنم."

پیر مرد خندید و گفت:"من هم همینطور."

پسرک کوچولو گفت:"من اغلب گریه می کنم."

پیر مرد سرش را به توافق تکان داد و گفت:"من هم همینطور."

پسرک کوچولو گفت:"اما بد تر از همه این که انگار آدمای بزرگ توجهی به من ندارند."

و او گرمای دستی پر چین و چروک و پیری را احساس کرد.

پیر مرد کوچک اندام گفت:"منظورتو خوب می فهمم"

 

 Shel Silverstein

+ نوشته شده در 1:5 توسط نوشین
شنبه دوم اردیبهشت 1385
آخرین حرفم نشستن کنار توست
اینجا گرچه انتظار را با آهی که پشت پنجره هاست می کشیم و تمام می شویم...اما...بیا...مثل بادبادکی که یک عمرروی بام ایستاده... آخرین حرفم نشستن کنار توست.

(گ-موسوی از کتاب پا برهنه تا صبح)

+ نوشته شده در 0:28 توسط نوشین

 

 

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی
... عاشق نیستم ...مطالبی رو می نویسم که دوسشون دارم ... و گاهی اونایی که خودم می نویسم ... اسم نویسنده ی هر مطلبی پایینش نوشته میشه ...ممنون میشم قبل از برداشتن مطالب مطلع ام کنید ... . .

 

 

هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی ست. به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی ست فدا می کند، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود. برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را . تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟ بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند. (نادر ابراهیمی)