
ابلیس گفت: مرا از سجده به آدم معاف کن. آنوقت ترا چنان عبادت کنم که کسی نکرده باشد.
خدا گفت: مرا آنطور که می خواهم عبادت کن نه آنطور که خودت می خواهی.
ابلیس گفت: پس این همه عبادتی که تا به حال کرده ام چه می شود؟ به ازای آن حوائجم را برآورده می کنی؟
خدا گفت: حوائج دنیایی ات را.
ابلیس گفت: به من تا یوم الدین مهلت بده.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: مرا بر بنی آدم مسلط گردان.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: مرا در او چونان خون در رگهایش جاری کن.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: به ازای هر فرزند به آدم، دو فرزند به من بده.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: بنی آدم مرا نبیند و من او را ببینم.
خدا گفت: دادم.
ابلیس گفت: به هر شکل که بخواهم بتوانم تمثل پیدا کنم.
خدا گفت: دادم.
ابلیس کمی فکر کرد. چیز دیگری به ذهنش نمی رسید. گفت: زدنی، تو زیادش کن به فضل خودت (این را اون بالا یاد گرفته بود.)
خدا گفت: در سینه ابناء بشر برای تو اوطانی (جمع وطن) قرار می دهم.
اینجا بود که ابلیس گفت: من همه ابناء بشر را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلصت را.
(؟)
پسرک کوچولو گفت:"گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد."
پیر مرد گفت:"از مال منم همین طور."
پسرک کوچولو به نجوا گفت:"شلوارمو خیس می کنم."
پیر مرد خندید و گفت:"من هم همینطور."
پسرک کوچولو گفت:"من اغلب گریه می کنم."
پیر مرد سرش را به توافق تکان داد و گفت:"من هم همینطور."
پسرک کوچولو گفت:"اما بد تر از همه این که انگار آدمای بزرگ توجهی به من ندارند."
و او گرمای دستی پر چین و چروک و پیری را احساس کرد.
پیر مرد کوچک اندام گفت:"منظورتو خوب می فهمم"
Shel Silverstein
(گ-موسوی از کتاب پا برهنه تا صبح)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی