تبليغاتX
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم... !عطر آویشن

!عطر آویشن

و آویشن حرمت چشمان تو بود

و اکنون تو با مرگ رفته ای ومن اینجا،تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم...این زندگی من است.

(شریعتی)

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 20:19 توسط نوشین| |

نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی

اما مطمۀنم که بی هیچ نیستم!

(علی شریعتی)

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:5 توسط نوشین| |

چیزی شبیه غم بود

در دلم حسی بود که هر لحظه آزارم می داد

سوزی ، نوایی

نمی دانم

شاید اشک ، شاید بغض

چقدر آسمان سنگینی می کرد روی دلم

نه، شاید همان حس عجیب بود که دلم را می آزرد

شاید نم نم باران بود که وجودم را با قطره هایش به زمین می کوفت

شاید هم ...

حسی بود که انگار نبود

انگار چون نبود آزارم می داد

چیزی مثل کشش زمین

مثل پرواز دسته جمعی کلاغ ها آزار دهنده

مثل گرمای تیر سوزنده

مثل دریا وسیع

مثل باد نا آرام

نا آرام مثل خودم ، چقدر درک احساسم درک بودن و نبودنش آزار دهنده بود

از ارتفاع بلندی که بر آن بودم دیدم

زمین را دیدم ، مردم بی روح را دیدم

دیدم آن مرد زیر باران گریه کرد

من دیدم، شنیدم

چه صداهایی شنیدم...

از آن بالا صدای شکستن قلب ها را شنیدم

چقدر آزارم می داد

در هر ثانیه بیش از 360000 دل می شکست با سرعتی بیشتر از سرعت نور

از آن بالا می شد لمس کرد، غم را به راحتی می شد لمس کرد

من از آن بالا دیدم آن دخترک را دیدم و صد صدا در درونش را شنیدم

صدای شکستن دلش ، بغضش....

آدم ها چقدر کوچکند در عین بزرگی

خیلی زود تر از آن چه تصور می کردم خرد می شوند

کشش زمین مرا به سوی خود می خواند

وقتی آدم های بی حس با احساس را می دیدم

وقتی صدای ناله را غم را اشک را می شنیدم

بیشتر دوست داشتم به جاذبه اش پاسخ گویم

نفیر باد پیچید در گوشم

کودکی رد شد

بادبادکی در آسمان رها شد

و زمین من را با تمام وجود به سوی خود خواند

یک سقوط و در پایانش دیگر هیچ صدایی شنیده نمی شد...

(خودم)

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:51 توسط نوشین| |

Design By :