
من تو را باز کجا خواهم یافت
جز در اندیشه ی خویش
و به جز قصه ی هجران و شکیب
چیست افسانه ی عمر ؟!![]()
(نمی دونم از کیه)
تو آروم تر از همیشه بودی و من نمی تونستم تحمل کنم.
- چه قدر ساکتی...؟![]()
باز من حرف زدم. از همه چیز گفتم. از درخت، از زمین،
از همه چیز...
و تو فقط لبخند می زدی و گاهی سر تکون می دادی.
خسته شدم،
بغض کردم:
- چرا ساکتی...؟ چته؟
- چیزیم نیست. بریم دیگه. سرده...
انقدر عصبی و ناراحتم کردی که با کمال میل پذیرفتم
و تمام راه رو
حتی من هم هیچی نگفتم...
کاش دلیل سکوتت رو همون شب می دونستم...
هر غروب که می گذشت، تو مثل همون روزهای زمستونی،
سردتر و
سردتر می شدی...
چه قدر منتظر بودم که
جمله ی آخر
رو به زبون بیاری...
و چه خوب که گفتی:
ما برای هم نیستیم،
و چه قدر خوب که گفتی:
ببین عزیزم نمیخوام ادامه بدم...
راستش... چه طوری بگم، من...
وای اگه جمله ای که تو ذهنم بود رو به زبون میاوردی
حتماً بارونی می شدم.
و تو گفتی:
من از همون اول
به تو علاقه ی این جوری نداشتم...
می دونی، من...
پس چرا نمی گفتی... چرا انقدر عذابم می دادی...؟
گفتم: بگو... تو چی؟
و تو آروم گفتی که...
دیگه با من... نخواهی بود
و من با تمام وجود،
بغضم رو قورت دادم و یه لبخند الکی:
حالا مگه چی شده؟ این رو از اول می گفتی.
این چیزی بود که نخوای بگی؟
چه قدر سخت بود که وانمود کنم اصلاً برام مهم نیست. چه قــــــــــــدر سرد بود هوا...
چشمات گرد شد:
یعنی واقعاً مهم نیست؟
سعی کردم نفس بکشم. بعد:
-نه ، مگه ارتباط ما چه طوریه که این جوری حرف می زنی؟
یه جوری می گی ما به درد هم نمی خوریم که انگار...
نگاهم کردی و گفتی انگار چی؟
گفتم انگار من کشته مُردتم.
رومو کردم اون ور،
گفتم سردمه...
می دونستم اگه نگاهت کنم، از دروغی که بهت گفتم،
با صدای بلند می خندم...
می دونستم اون لحظه داری از تعجب شاخ در میاری.
من آروم آروم رفتم به سمت سرسره.
گفتم کاش هنوز... بچه بودم.
گفتی: حالا خیلی بزرگی؟
مثل همیشه حرفات پر از کنایه بود...
گفتم: نه، منظورم اینه که کاش... کاش بچه بودم هنوز...
و تو به حرف بچه گانه ی من خندیدی:
-بیا بریم. راس می گی،سرده.
چه قـــــــدر دوست داشتم برای آخرین بار هم که شده،
کنارت راه برم، دستت رو بگیرم...
اما انقدر مغرور بودم اون لحظه که، اشکام رو پنهون کردم و گفتم:
من خودم برمیگردم.
کاش بگه نه، بیا با هم بریم.![]()
اما هیچ وقت نگفت.
و چه قدر سرد و یخ زده گفتی: مواظب باش سرما نخوری. خداحافظ.
و زمزمه ی آروم من :
خداحافظ برای همیشه...
سرمای هوا دیگه روم اثری نداشت. بلند شدم،
نشستم روی تاب...
و تاب خوردم...
و فقط آسمون اون روز صدای
هق هق بلند گریه هام رو شنید...
خوب شد هوا سرد بود. هیچ کس تو پارک نبود...
(خودم)
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم
(علی شریعتی)![]()
یه روزی یه فرشته کوچولو بوده... عاشق می شه. عاشق یه آدم روی زمین! هرچی بهش می گن که آخه مگه نمی بینی آدما دیگه آدم نیستن...؟! مگه نمی بینی دیگه اون عشقفی رو که خدا بهشون داده گم کردن...؟
اما فرشته کوچولو فقط گریه می کرد و هر شب به دیدن معشوقش می رفت و یواشکی نگاهش می کرد... یه روز فرشته کوچولو رفت پیش خدا... گفت خدا جونم این همه وقته پیشتم، این همه وقته فرشته ام، حالا فقط یه چیز ازت می خوام. اونم اینه که...
یه مدت کوتاهی آروم موند و بعد با صدای خیلی یواش گفت اونم اینه که وی خوام بالم رو ازم بگیری و من آدم بشم...
خدا فرشته کوچولو رو خیلی دوست داشت... بهش گفت این آدم ها دیگه اون آدمهای قبلی نیستند.
گفت که این آدم ها بلد نیستند از عشقشون مراقبت کنند. اما فرشته فقط اشک ریخت... تا این که خدا قبول کرد و بال های فرشته رو ازش گرفت و اون رو فرستاد که روی زمین زندگی کنه...فرشته خیلی خوشحال بود. حالا می تونست بره پیش اون کسی که هر شب یواشکی نگاهش می کرد و بگه که چه قدر دوسش داره...
فرشته به سوی معشوقش رفت، اون رو دید. هیجان زده بود و نا خودآگاه اشک می ریخت. یه لحظه به خودش گفت «حالا وقتشه...» و به سمتش رفت...
یه چند لحظه ای آروم جلوش ایستاد و یه کم نگاش کرد و گفت ببخشید یه حرفیه که باید بهت بگم... می شه...؟!
آدم بهش نگاه کرد و گفت بگو می شنوم... گفت « من عاشقتم... خیلی زیاد...» از این که به چشمات نگاه می کنم و عکس خودم رو توش می بینم ، احساس خوبی دارم. می شه بیشتر باهات باشم...؟! آدم اول تعجب کرد. بعد یهو با صدای بلند خندید... و راهش رو کشید و رفت...
فرشته سر جاش خشک شد... باورش نمی شد کسی که انقدر «عاشقش بود» این جوری باهاش برخورد کنه. فرشته... باز هم اشک ریخت...
فردای همون روز دوباره به دیدن آدم رفت. از دور نگاهش کرد. جرأت جلو رفتن نداشت، اما... اما بازم یاد چشماش که افتاد ، به سمتش رفت... اما اون بلد نبود ... بلد نبود که چی باید بگه. کاش همون اول از خدا خواسته بود همه چیز رو هم بهش یاد می داد، اما خدا بهش گفته بود اگه بال هات رو بدی و بری، اگه بخوای آدم بشی، دیگه هیچ وقت نمیتونی فرشته باشی...
فرشته یاد حرف خدا افتاد که گفت «این آدم ها دیگه عاشق نیستند...» اما باز نزدیک آدم رفت و تو چشماش خیره شد و گفت من عاشق شما هستم. آدم این بار فقط بهش نگاه کرد و بهش گفت اگه یه بار دیگه سر راهم باشی... فرشته گفت اگه یه بار دیگه سر راهت باشم قول می دی دوسم داشته باشی...؟ نه نه! اصلاً دوسم هم نداشته باش. اجازه می دی فقط من دوست داشته باشم...؟
اما آدم نمی تونست معنی عشق اون رو درک کنه. بهش نگاه کرد و سرش داد زد و گفت هیچ وقت نمی خواد ببیندش...
فرشته سکوت کرد،شکوتی که حتی آسمان ها رو به گریه می انداخت...
باورش نمی شد...
اون عاشق کسی بود...عاشق کسی که حتی نمی دونست عشق چیه؟ از فردای اون روز هرچی منتظر معشوقش شد، اون دیگه نیومد...
اون دیگه هیچ وقت نیومد...
فرشته باز به درگاه خدا رفت... از خدا خواست کمکش کنه، اما خدا... خدا خیلی قبل تر بهش گفته بود که «این آدم ها ، آدم نیستند...» فرشته اشک ریخت... دوباره خواست بال داشته باشه، بازم می خواست برگرده و فقط شب بره معشوقش رو از پشت پنجره نگاه کنه...
اما اون دیگه بال نداشت و خدا... و خدا خیلی قبل تر بهش گفته بود که «این آدم ها، دیگر آدم نیستند...»
فرشته بازهم اشک ریخت... شب و روز اشک ریخت و فقط آرزو می کرد که باز فرشته باشه، بال داشته باشه و آدم رو فقط از پشت پنجره نگاه کنه... اما خدا خیلی قبل تر بهش گفته بود که « این آدم ها، دیگر آدم نیستند...»
(از خدای مهربونم باید بخوام که من رو ببخشه واسه چیزی که نوشتم... نمی دونم حرفایی که نوشتم رو شاید دوست نداشته باشه. اما هر چیزی که نوشتم از تخیلاتم برخاسته و هیچ چیز واقعی نیست...)
1/2/1384
(خودم)
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود......
![]()
سینهء گرداب
همرنگ گونه های ناب تو مهتابم آرزوست
چون بادهء لب تو می نابم آرزوست
ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز
در زیر سایهء مژه ات خوابم آرزوست
دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام
بر من نگاه کن، که تب و تابم آرزوست
تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
سر گشتگی به سینهء گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب های انتظار
چون خندهء تو مهر جهانتابم آرزوست
میعاد
در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادهء پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن
در فراسوی مرزای تنم
تو را دوست می دارم
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پزیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
... تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوهای پیکر هایمان
با من وعدهء دیداری بده
(شاملو)![]()
،اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
_و اشک آن شب_
!لبخند عشقم بود![]()
(شاملو)
غزلی در اوج
نشسته بودخیال تو همزبان با من
که باز، جادوی،آن بوی خوش، طلوع تو را
در آشیانهء خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد
در آستانهء در
،به روح باران می ماندی
!ای طراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی:
تنها نبینمت_
:گفتم
غم تو مانده و شبهای بی کران با من؟_
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد
و در سیال آسمان گم شد
تو خیره ماندی، بر این طلوع نافرجام
هزار پرسش، در چشم روشن تو شکفت
:به طعنه گفتم
در این غروب، رازیست_
،به جرم آنکه نگاه از تو بر نداشته ام
!ستاره ها ننشینند مهربان با من
:نشستی آنگه، شیرین و مهربان، گفتی
،چرا، زمین بخیل_
نمی تواند دید
تو را گذاشته یک روز آسمان با من!؟
چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلألؤ رنگین کمان، ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
:به هر نفس، دلم از سینه بانگ بر می داشت
!که: ای کبوتر وحشی
!بمان! بمان با من
ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت
شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد
بنفشه بود که از سنگ ها برون می زد
سپیده بود که از برج صبح می تابید
!زلال عطر تو بود
تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم
نسیم شاخهء بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
!که بی تو ساز کند قصهء خزان با من
نه آسمان، نه درختان نه شب، نه پنجره، آه
کسی نمی دانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری ست،
!جاودان با من
(فریدون مشیری)
چه قدر سخته وقتی تو اوج ناراحتی هستی لبخند بزنی
مجبوری لبخند بزنی تا مبادا یکی بپرسه چته
بعد حالا دیگه هی گیر بدن که واسه چی ناراحتی
چه قدر سخته وقتی دلت انقدر پره که باید گریه کنی؛
اما با صدای بلند می خندی...![]()
خیلی سخت تر اینه که دوست داشته باشی ولی وانمود کنی که
متنفری...
و سخت تر از اون اینه که دوست داشته باشی ولی اون هیچ وقت نفهمه...
شاید اگر بعضی تعهدات که آدم ها نسبت به هم دارن نبود
خیلی پیش تر از این ها نبودم...!
(خودم)
یه روزی نگاه می کنی می بینی نیست
داد می زنی، فریاد می کشی، اشک می ریزی
اما نه... دیگه نیست
صداش می زنی
قسمش می دی به خدا...
اما دیگه رفته
حالا دیگه یه گوشه می شینی و
به کارایی که کردی فکر می کنی
چه قدر آزارش دادی؟
چه قدر ناراحتش کردی؟
می دونی چند شب به خاطرت گریه کرد؟
اما موند...
موند... چون دوست داشت...
حالا دیگه نیست...
آرزو می کنی برگرده...
خدایا...اگه برگرده...!
یه دفعه می بینی از پشت پنجره
یکی بهت لبخند می زنه.
آره بازم برگشته...
انگار اون بیشتر دوست داره؛
آخه چشماش قرمزتره...
هرکس چشماش قرمزتره عاشق تره...
(خودم)
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی