!عطر آویشن
و آویشن حرمت چشمان تو بود
دلتنگی واژه ی غریبی نیست ... گاهی یک آهنگی آدم را پرت می کند به روزهای قدیم ... به روزهای رفته ... توی وب گردی های شبانه ام از قضا بلاگی را باز کردم که آهنگ این جا را داشت ... آن هایی که رهگذر قدیمی اند با نوای اینجا آشنا هستند ... بگذریم که لینک آهنگ بلاگم توی یک اتفاق از دست رفت ... بگذریم از این حرف ها ... همین که توی این وب گردی ها آهنگ قدیمی بلاگم را شنیدم ... دلم یک لحظه تنگِ اینجا شد ... دیگر قدم برای اینجا بلند شده ... بزرگ شده ام ... دست و پاهایم توی آغوش گرم و تاریک اینجا جا نمی شود ... دلتنگی هایم بعضی ثابت و بعضی هایشان کلن عوض شده اند ... بین خودمان بماند بزرگ شده ام یک کمی ... خانومی شده ام ... موهایم قِرقِری شده ... یک عالمه عوض شده ام ... باز هم بین خودمان بماند درسم هم دارد تمام می شود ... دلم تنگ ِ اینجا شده بود ... تنگ عطر آویشن عزیزم ... تنگ تاریکی خاص ِ خودش ... تنگ آدم هایش ... نصفه شبی یاد قدیم کرده ام ... یاد تا صبح و دم ِ سحر بیداری و یاد کودکانگی ام که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد ... چقدر اینجا احساس خوبی آدم دارد ... دل آدم همین طوری تند و تند نوشتن می خواهد ... ولی توی نوشتن انگار بی استعداد شده ام ... بین خودمان بماند ... دلم برای اینجا خیلی تنگ بود و به روی خودم نمی آوردم ...
و آویشن ... حرمت چشمان تو بود ...
نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت
2:42 توسط نوشین| |
![]()