
چرا صدایم کردی؟ چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سالهاست بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی!
(حسین پناهی)
دلم برای عطر آویشن بی نهایت تنگ خواهد شد ... داشتم آرشیو را می خواندم حس می کردم از ۸۴ تا الان چقدر با این جا بزرگ شده ام ... حس می کردم چقدر این جا را دوست دارم ... از آن وقت تا الان هنوز چقدر حرف های پناهی را دوست دارم ... چقدر یغما گلرویی و سید علی صالحی و شاملو و شریعتی را هنوز دوست دارم ... چقدر نادر ابراهیمی نوشته هایش مثل لالایی می ماند برایم هنوز ... وقتی آرشیو را می خواندم با خودم فکر می کردم من عوض بشو نیستم!!!! ... حس کردم هنوز هم عاشقم ... عاشق کتاب خریدن و خواندن و انتخاب کردن برای نوشتن توی وبلاگ ... هنوز هم عاشق آن لحظه ای هستم که دارم کتاب می خوانم بعد یکدفعه با هیجان با صدای بلند می گویم وااااااااای چقدر قشنگ ، مینو برات بخونم این متن رو؟؟ ... دیدم هنوز هم عاشق نوشته های عاشقانه هستم ... و کسانی که از عشق می نویسند ... از عشق راستین ... عشق واقعی ... عشقی که این روزها نیست ... حس کردم هنوز عاشق آدم های جور وا جورم که ذهنم را مشغول خودشان می کنند ... حس کردم هنوز هم عاشق بهارم ... هنوز هم دلم پر می کشد برای قدم زدن زیر باران ... دیدم من همان نوشین ۴ سال پیشم ... یک فرق کوچکی کردم ... دیگر خیلی کم اعتماد می کنم ... خیلی دیر اعتماد می کنم ... خیلی بیشتر دلم می گیرد ... خیلی بیشتر مواظب دلم هستم ... و خیلی چیز های دیگر ... حس کردم هنوز هم دوست دارم بیایم و یک عالمه حرف دلم را بنویسم و حس کنم راحت شدم یک کمی ...اما دیگر ... اینجا نه ... به هر حال تصمیم رفتن را گرفته ام ...
دستم روی حذف وبلاگ می لغزد ... صفحه ی جدید باز می شود : توجه، پس از حذف وبلاگ تمام پستها و نظرات حذف و غیر قابل بازگشت خواهد بود ... دلم نمی آید ... صفحه را می بندم ...
۱. دلم می خواهد روی یک صفحه سفید بنویسم ... این جا را نمی توانم سفید کنم ... این نوشته ها ... من ... همه ی ما به این تاریکی خو گرفته ایم ... خوب دلم نمی آید قالب را عوض کنم ... اصلا دلم نمی آید هیچ تغییری در این جا ایجاد کنم ...
۲. شاید جایی دیگر ...!
۳. این جا تعطیل است ... به همین سادگی ... به همین خوشمزگی ...
گفته بود برو ... زمین ترس ندارد ... گفته بود برو ... دو فرشته همراهت خواهند بود ... گفته بود من همیشه در قلبت خواهم بود ... چیزی نگفته بودم ... گریه کرده بودم ... گفته بود بخند ... گفته بودم از فراموشی می ترسم ... از این که فراموشت کنم می ترسم ... گفته بود من همیشه در قلب توام ... گفته بودم اگر فراموش کنم؟ گفته بود راه بازگشت داری ... راه دوباره به یاد آوردن ... گفته بود من همیشه در قلب تو خواهم بود ... گریه کرده بودم ... گفته بودم می ترسم ... گفته بود ... تو را در فصل رویش ، فصل بهار ، فصل آغاز زمین ... تو را به جشنی پر شکوه ... جشن شکوفه و گل به زمین می فرستم با دو فرشته همراهت ... گفته بود من همیشه در قلبت هستم ... گریه کرده بودم ... گفته بود تو دختر بهاری ... تو را برای بهار می فرستم ... تو را مثل بهار بارانی ... مثل بهار کم طاقت ... تو را مثل بهار روی زمین می فرستم ... گریه کرده بودم ...
دستم را گرفته بود ... گفته بود من همیشه در قلب تو هستم ... گریه کرده بودم ... دستم را رها نکرده بود گفته بودم همیشه در قلبم خواهی بود ... بال هایم را گرفته بود و گفته بود برو ... امروز روز توست ... گفته بود 27 فروردین ... گفته بود دختر بهار ... در گوشم زمزمه کرده بود نوشین... و آرام در گوش دو فرشته گفته بود مراقبش باشید ... گریه کرده بودم ... گفته بود روی زمین دلت که گرفت به چشمان مادرت نگاه کن من را خواهی دید ... گفته بود به دستان گرم پدرت نگاه کن من را خواهی دید ... گفته بود برو ... تو فرزند بهاری ... گریه کرده بودم ...
شب بود ... 27 ام بود ...روی زمین بودم ... چشم در چشم مادری که توی نگاهش خدا بود ... در آغوش پدری که دستانش یادآور خدا بود ... در گوشم زمزمه کردند : نوشین ... ابرها برایم باریدند ... بهار گفت تو فرزند منی ... مثل من گریان ... مثل من کم طاقت ... مثل من سبز ... تو دختر بهاری ...
حالا 21 سال گذشته ... هنوز هم می ترسم ... چشمانم را می بندم می گویم اگر فراموش کنم!؟ خدا را حس می کنم توی قلبم ... توی تمام وجودم ...
.
.
.
از هر طرف که سر بجنبانی
آوازهای نیمه تمام کسی است
که دنیا را
بیراهه آمده است
تنها
قرچ قروچ صدای درد می آید
از شکسته شکسته ی این دل
جهان
افتادن از خواب های هول آور است
و زندگی
زلزله ای که گاه گاهی می آید
اما نمی رود.
یاسین نمک چیان
پی نوشت : حتما 21 سالگی باید جالب باشد ...
پی نوشت : جای تو هنوز هم خالی ست ... این هم از 21 سالگی من که تو نیستی ... اما هستی ... درست همان جا که حس می کنم خدا هست ... توی قلبم ... یک جای امن ... شیرین من ...
پی نوشت : دیدی خدا ... دیدی می ترسیدم ... این روزها فراموشکار شده ام ... گاهی فراموشت می کنم ... تو فراموشم نکن ...
پی نوشت : عشق را چگونه می توان نوشت در گذر این لحظات پر شتاب شبانه؟!
-یکی مانده به آخر-
امضا-خودم
و باد ديوانه اي كه خودش را
به پنجره مي كوبد
هيچ چيزي تغيير نكرده
تنها شعر
شكل نبودن تورا گرفته است
و زندگي طعم تلخ بادامي
كه در دهان انداخته ام
(یاسین نمک چیان )
می گویم تو که نیستی انگار دنیا نیست ... انگار زمان نیست ... انگار هوا نیست ...
می گویم ... تو که نیستی ، هیچ کس نیست ...
نگاهم می کند اما هیچ چیز نمی گوید ... می گویم ... واژه واژه حرف جمع کرده ام ... حالا دلم پر است از یک دنیا حرف ... می گویم ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
همین طور چشم دوخته به چشمانم ... لبخند هم روی لبانش هست اما خیلی محو ...
می گویم ... حرفی بزن ... چیزی بگو ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
همین طور نگاهم می کند ... از توی عکس ... هیچ چیزی نمی گوید ... لبخند محوی روی لبانش هست ... آرام صدایش را می شنوم : دیوونه دلم برات تنگ شده ... زیر لب می گویم ... منم همین طور ... تو که نیستی انگار هیچ کس نیست ...
امضا-خودم
آرامم ... مثل سال هایی که اینجا بودی ... مثل سال هایی که من با صدای زنگ تلفن از جا نمی پریدم و عصبی نمی شدم ... آرامم ... مثل همان روزهایی که با هم چیپس می خوردیم و حرف می زدیم و می خندیدیم ... مثل همان شب های تابستانی که دراز می کشیدیم و برای هم فال حافظ می گرفتیم ... فقط یک بغض تلخی همراه همیشگی من شده ... الان که دارم نگاهت می کنم خیلی آرامم ...مثل همان روزهایی که وقتی چشمانم را می بستم چشمان بسته ات را نمی دیدم ... مثل آن روزهایی که حرفی از رفتن نبود ... مثل آن روزهایی که عید طعم دیگری داشت ...مثل همان روزهایی که زیاد گریه نمی کردم ... آرامم ... مثل همان روزهایی که خیلی کم پیش می آمد به یک نقطه خیره شوم ... مثل آن وقت هایی که خاطرات تلخ آن روز مدام در ذهنم تکرار نمی شد ... مثل همه ی روز هایی که بودی ... منتظرم شاید حرفی بزنی ... شاید چیزی بگویی ... منتظرم شاید بگویی این خواب لعنتی دیگر تمام شده ... حالا وقت بیداری ست ... بگویی : ببین من هستم ، مثل همیشه ... می خواهم ببوسمت ... صورتم را می آورم جلو ... گونه ات سرد است ... آخر از پشت شیشه ی قاب عکس که نمی شود ... می خواهم مثل آن روز تلخ برایت زار بزنم ... التماست کنم ...هی به همه بگویم که خواب است ببینید خواب است ... می خواهم التماست کنم ...
قاب عکس را بر می دارم و می روم سراغ هفت سین ... با عکس تو کامل می شود ...آخر هفت سین ما هفت سال است که یک شین دارد ... شین ـ شیرین ...
پ.ن: بیا و بگو که این همه سال خواب دیده ام ... یک خواب تلخ ... خیلی تلخ ...
امضا-خودم
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
ما دو مسافر بوديم ؛ يکی از شرق و ديگری از غرب
ما دو مسافر بوديم ؛ من از شرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.
او بار شراب داشت و من به جستجوی شراب آمده بودم.
او شراب فروش بود و من مشتری مسلم متاع او بودم
و هر دو به يک شهر می رفتيم
و هر دو به يک مهمان سرای
به راستی که ما برای هم بوديم و برای هم آمده بوديم
شبانگاه چون خستگی راه دراز با خفتن نيمروز تمام شد هر دو به چايخانه رفتيم
و در مقابل هم نشستيم
به هم نگريستيم
و دانستيم هر دو بيگانه ای در آن شهريم
و نا آشنای با همه کس
او را خواندم که با من چای بنوشد
و از شهر و ديار خويش با من سخن بگويد
نشستيم و چای نوشيديم
و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنيد
و چون بازار سخن گرم شد پرسيدم:
به چه کار امده ای و چرا به دياری غريب سفر کرده ای؟
و او شايد شرمگين از شراب فروش بودن خويش گفت
هفت بار پوست روباه با خود آورده ام
و من شايد شرمگين از مشتری شراب بودن
در برابر او که متاعی گرانبها با خود آورده بود گفتم :
فيروزه ی مشرقی به بازار آورده ام
و باز گفتيم و باز شنيديم
تا پاسی از آن تيره شب گذشت
و من دلتنگ از نيرنگ به بستر خويش رفتم و خواب به ديدگانم نيامد تا به گاه سحر
روز ديگر من سراسر شهر را گشتم
و از هزار کس شراب خواستم
و دانستم که در ان ديار کسی شراب نمی فروشد
و هيچ کس مشتری شراب نيست
به هنگام شب خسته بازگشتم و در چايخانه نشستم
سر در ميان دو دست گرفتم و گريستم
بيگانه ی مغربی باز آمد
دلگير و سر به زير
و در ديدگان هم حديث رفته را باز خوانديم
چای خورديم و هيچ نگفتيم
و خويشتن خويش را در حجاب تيره ی تزوير پنهان کرديم
ما دو مسافر بوديم؛يکی از شرق و ديگری از غرب
ما دو مسافر بوديم که گفتنی های خويش نگفتيم و اندوهی گران به بار آورديم
من به مشرق مقدس بازگشتم
و او شايد
با بار شراب خود سرگردان شهرهای غريب شد
به راستی که ما برای هم آمده بوديم
و ندانستيم ...
(نادر ابراهیمی)
پ.ن : این از آخرین پست هایی ست که نوشتم... به فکر رفتنم ... به زودی ...
پ.ن : ...
پ.ن : این روز ها که می گذرد ... شادم که می گذرد ...
خسته ام از این همه نبودنت ... خسته ام ... فقط همین ...
دوست دارم مثل آن روز های بهاری ... بیایی ...
مقابلم بایستی و فقط نگاهم کنی ...
نگاهم کنی و بعد از رفتنت من فقط به چشم هایت فکر کنم ...
فقط به چشم هایت ...
(خودم)
پ.ن: شمارش معکوس ...
پ.ن: نفس بکش ... بوی بهار توی ریه هات می پیچه ... عطسه ...
پ.ن: بگذر زمن ای آشنا ... چون از تو من دیگر گذشتم ...
دارم فکر می کنم من زندگی را تخریب می کنم یا زندگی من را؟
دارم فکر می کنم ... آرام ... آرام ... بی صدا ...
پدرم همیشه می گوید از فردا نترس ... می گوید خطر کن ... می گوید برو توی دل اتفاق ... می گوید از فردا نترس ... می گوید بترسی باختی ...
دارم فکر می کنم ... دارم نفس عمیق می کشم و با خودم می گویم : من از فردا نمی ترسم ...
اما به دستانم که نگاه می کنم می لرزند ... بلند تر می گویم ... من نمی ترسم ... و دستانم را مشت می کنم ...
نشسته است روی نیمکت گوشه سالن و آرام جزوه هایش را ورق می زند ...
-این مال شماست ... دختر نگاهش می کند ... بگیرید لطفا ... کاغذ را می گذارد روی جزوه هایش و خداحافظ آرامی می گوید و می رود ...
پسر خیره می ماند و دختر ناشناس دور می شود و توی یکی از کلاس ها گم می شود ...برگه را باز می کند و خط آشنای برگه او را یاد جزوه های کسی می اندازد که...
" آخر این بازی تا کی ؟ چقدر منتظر نگاهت بودم توی هزار تا نگاه غریبه ... چقدر دلم برای دیدنت پر می کشید ... نگاه تو هم پر بود از حرف هایی که نگفته می خواندم ... برای رسیدن دوشنبه ها لحظه شماری می کردم ...چقدر ساده بودم ... نگاهت که دروغ نبود؟! نه نبود ... اما تا کی این بازی ادامه دارد؟ ... این که منتظر هم باشیم ... تا کی تو بترسی از حرف زدن و من بترسم از شنیدن حرفت؟ تا کی باید این گونه ادامه داد ... حالا من خیلی دور شده ام ... خیلی دور ... پس آرام بنشن و این ورق را بخوان و بعد هم آن را دور بینداز ... هر روز به بهانه ی دوشنبه ها بیدار می شدم ... و هر دوشنبه به بهانه ی دیدن تو ... هر دوشنبه به انتظار دیدن نگاه تو ... توی دلم خداخدا می کردم ... که نگاهت را بیشتر ببینم ... که چشم بدوزی به چشم هایم ... که از نگاهت یک چیزی فرو برود ته د
لم و تا مغز استخوانم را بسوزاند ... من عاشق این حال و هوا بودم ... عاشق باران بودم ... عاشق آن روزهای عجیب و غریب ... و شاید ... عاشق تو ...تو هم بودی ... نگو که نبودی ... نگو که اشتباه فهمیدم ... نگو که توی کلاس خط نگاهت به من نمی رسید... همیشه می رسید ... همیشه سنگینی نگاهت را روی خودم حس می کردم ... همیشه از بهانه های بچه گانه ات خنده ام می گرفت برای اینکه چند کلمه بیشتر حرف زده باشیم ... نه اشتباه نمی کنم ... همین طور بود ... اما ... انگار دیگر داشتیم عادت می کردیم ... عادت می کردیم به این که منتظر هم باشیم و بعد از روز ها یکدیگر را ببینیم و بعد دوباره منتظر هم باشیم ... انگار از این بازی خوشمان آمده بود ... انگار ... تقصیر من هم بود ... هیچ فرصتی را برای حرف زدن تو ... برای ابراز علاقه ی تو فراهم نکردم ... می دانی ! می خواستم تو خودت بیایی ... خودت بخواهی که حرف بزنی ... اما یکدفعه نمی دانم چه شد ... کم کم ... ذره ذره ... دیگر دلم نمی خواست ببینمت ... فقط دوست داشتم منتظرت باشم ... بگذریم ... از ان روزها خیلی می گذرد ... اما گفتم این حرف ها نگفته نماند ... من عاشقت بودم ... اما دلم نمی خواست که دیگر ببینمت ... حالا که این حرف ها را می خوانی من خیلی دور شده ام ، خیلی... خیلی ... اما عاشقت بودم ... حالا هم این برگه را مچاله کن و برو پی زندگی ات ... ما عاشق هم بودیم ... کاش تو جرات می کردی ... "
پسر از روی نیمکت توی سالن دانشکده بلند می شود برگه را می گذارد روی سینه اش ... قلبش انگار که درد بگیرد ... اه نمی کشد ... اشک نمی ریزد ... توی دلش مثل آن روزها ... درست مثل همان روزها به غرورش لعنت می فرستد ...با خودش می گوید این بار می خواستم بگم ... به جون خودت که برام عزیزترینی ...این بار می گم ... این بار میام ... چند قطره اشک جمع می شود گوشه چشمش ... این بار می گم ... چند قدم می رود جلو ...دختر ناشناس را می بیند که برگه ای را با سوزن می زند روی برد و می رود ... خودش را از میان جمعیت می رساند جلو روی برد چیزی می بیند که همان جا خشکش می زند ...گوش هایش سوت می کشند چیز های مبهمی از اطراف می شنود ... –طفلک مریض بود- ... چشم هایش را باز و بسته می کند ... پلک هایش را به هم می کوبد... باور نمی کند ... دوباره می خواند از بالا تا پایین ... سه باره می خواند ...
همه رفته اند ... سالن خلوت است ... پسر خیره مانده به برگه و برای بار هزارم می خواند ... باور نمی کند ... انگار که بالاخره یک چیزی بفهمد ... انگار که بالاخره بفهمد اعلامیه ی نصب شده آگهی فوت کیست ... یک قطره اشک از چشمانش می افتد پایین ... آرام می گوید : اما این بار می خواستم بگم ... من می خواستم بگم ... دوباره می گوید : اما می خواستم این بار بگم ... زمزمه اش به فریاد تبدیل می شود ... به خدا می خواستم این بار بگم ... گریه می کند ... صدایش میان زجه هایش غرق می شود ... من می خواستم این بار بگم ... می خواستم بگم ... لعنت به من ... لعنت به من ... نامه را مچاله می کند ... می نشیند روی زمین ... آرام می شود ... آرام ... خیلی آرام اشک می ریزد ... و می گوید : اما این بار می خواستم بگم ...
(خودم)
پ.ن۱ : خیلی وقت بود که دیگر دلم نمی خواست این گونه بنویسم نمی دانم چه شد که نوشتم ...
می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد !
باور کن
تقصیر از من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هر وقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یه آسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زود گذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...
شراره شهابی
چرا یه دفعه همه چیز انقدر برام غیر قابل تحمل شد که اون همه گریه کردم؟ چی شد طاقتم تموم شد؟ چی شد یه دفعه چشام قرمز شد و پر از اشک؟ قلبم شروع کرد تند تند زدن ... نفسم به شماره افتاد ... نمی تونستم ... نمی تونستم اون رفتار رو تحمل کنم ... از صبح تا خود شب که داشتم بر می گشتم هر بار یادش می افتادم نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ... چقدر بابا پشت تلفن سعی کرد آرومم کنه ... چقدر مینو بهم گفت نق نقو ، زر زرو ، نی نی کوچولو ... چقدر فاطمه ... فاطمه ی عزیزم سعی کرد با حرفاش وادارم کنه که بخندم ... اما ... چی شد طاقتم تموم شد؟! چرا نتونستم حرف بزنم ... چرا مثل همه داد نزدم ... چرا مثل همه بعد چند دقیقه آروم نشدم ... چرا تمام اون روز لعنتی با بغض و گریه داغون شدم ... چی شد خدا؟ چرا طاقتم تموم شد؟؟ چرا کم آوردم ... اون همه اشک از کجا اومد ... چی شد خدا؟ اصلا من رو دیدی؟ چرا انقدر ضعیفم؟ ... چرا باهات قهر کردم ... چی شد خدا ... چی شد؟ ... دلم یه آغوش گرم می خواست که سرم رو فرو کنم توی بغلش و زار بزنم با صدای بلند ... دلم یه آغوش گرم می خواست... من رو تو آغوشت غرق کن ، خدا ...
نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم
نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ...
(نادر ابراهیمی)
پ.ن: نوشتنم نمیاد ... حرف زدنم نمیاد ... هیچی توی ذهنم نمیمونه ... دلم نمی خواد به کسی ، به چیزی ، به اتفاقی فکر کنم ... فقط دلم می خواد برم یه جا... اونم تنها! ... که نمی گذارند... این روزها راه استفاده از مغزم را به کلی فراموش کرده ام!
ببین باز میبارد آرام برف/ فریبا و رقصنده و رام برف/ عروسانه میآید از آسمان/ در این حجله آرام و پدرام برف/ زمین را سراسر سپیدی گرفت/ به هر شاخه هر شانه هر گام برف/ خزان هم به دامان مرگی خزید/ کنون فصل سرد سرانجام برف/ فروبست یک شهر چشمان خویش/ و میبارد آرام آرام برف ... (؟)
پ.ن: دلم گرفته ... داره برف میاد ... خسته ام ... خیلی خسته ...
یه کسی که اصلا نمی شناسمش ... یکی که تا حالا ندیدمش ... امشب با شنیدن رفتنش خیلی به هم ریختم ...خدایا مغز من این یه حقیقت رو هیچ وقت نمیفهمه ... من رفتن رو بلد نیستم درک کنم ... یادم بده ... دیوونه میشم ... دیوونه شدم ... خدایا باز این بغض لعنتی داره خفم می کنه ... یادم بده ... ذهن من نمیفهمه رفتن یعنی چی ...
با شنیدن رفتن یه کسی امشب ... روحم تخریب شد ... سیلور عزیز ...
چشم تا باز کنی لحظه ی دیدار گذشت / همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود
با این جمله شروع شد ... 19 دی 1384 ... بعد هم عنوان عوض شد ، شد "عطر آویشن"...یادم نیست برای چی؟ اما دفتری را باز کرده بودم با همین خط و با همین اسم ... هیچ وقت هم فکر نمی کردم یک روزی مثلا برایم جالب باشد که بگویم حالا اینجا 3 سالگی اش را تمام کرد ... چند بار هم خواستم ببندمش و دیگر ننویسم ... اما نمی دانم چه شد ... یکبار هم خدا حافظی کردم ... اما برگشتم ... نشد ... یعنی یک جوری انگار شاید عادت کرده ام بنویسم ... اما چرا اینجا نمی دانم ... خیلی نوشتم ... از دیگران ... از خودم ... خیلی وقت ها نوشتم ... وقتی دلتنگ بودم ، وقتی گریه کرده بودم ... وقتی دلم می خواست که بنویسم... دلم می خواست که بنویسم ... دلم می خواست ...خیلی خواندم ... از شما ... از دیگران ... خیلی یاد گرفتم ... خیلی ...
خیلی ها آمدند ... خیلی ها رفتند ...
حالا هم نیامده ام بگویم که مثلا 19 دی روز بزرگی ست ... دلم می خواست فقط نوشته باشم .... مثل همیشه ... همیشه ای که این روزها تبدیل شده به "گاهی" ... فقط مانده ام این سه سال چگونه گذشته که من نفهمیدم ... این هم اولین بار است که اینگونه می نویسم ... از خودم و این دفترچه ی نه چندان قدیمی ... نیامده ام بنویسم که اتفاق مهمی افتاده ... دلم خواست که نوشته باشم ... فقط مانده ام این سه سال چگونه گذشته که من نفهمیدم... یکبار هم نشستم و بعضی از پست های قبلی را پاک کردم و " دلم خنک شد" ... چند بار هم نوشتم و حذف کردم ... به هر حال امضای خیلی ها پای نوشته هایم همیشه در خاطرم می ماند ... خیلی ها که اسمشان را آن گوشه سمت چپ نوشته ام که فراموش نشوند ...خیلی ها ... فقط مانده ام این سه سال چگونه گذشته که ...
پ.ن : آری گلم ... دلم ... ورق بزن مرا ... و به آفتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند ... با سلام ... عطر آویشن ... (حسین پناهی)
امضا- خودم
پایان ترم ... و قصه ی همیشگی : یک دنیا درس نخوانده ...
به کدوم گناه؟ به کدوم گناه کودکان معصوم کشته میشن؟ خدایا تا کی می خوای صبر کنی؟ یه کاری کن ...
پدر !
در آغاز هر سال
فقط يک حرف دارم
که برايت بزنم :
- عمرت طولاني باد ...
به همان اندازه که دوستت دارم ...
پدر !
پدر من !
دوست من !
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند
نه مرگ
و نه ترس
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو
خم مي شود
پدرم ! دوست من ...
ناظم حکمت
پ.ن: عاشقتم بابایی ... تولدت مبارک ... عمرت طولانی باد ، به همان اندازه که دوستت دارم ...
با احترام ... نوشمک لوس بابا.
به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم./ نصرت رحمانی